تأملی به نقدی بر بیانیه
اخیراً تعداد از رفقا از آدرس «گروه مطالعات اخگر و روستاخیز» با مطالعهی بیانیه اتحاد مبارزان سوسیالیست، نقد و پرسشهایی را مطرح نموده اند که در اینجا بطورمختصر به آنها پرداخته میشود. این رفقا اولین محفلی است که در مورد برنامهی اتحاد مبارزان سوسیالیست که بیشتر از یک سال و نیم از نشرآن میگذرد، مسئولانه برخورد کرده اند و این میتواند مایهی امیدواری باشد. طرح پرسش و جدل نظری جزو پراتیک و سنت نظری کمونیستی است. پراتیکی نظری که برای اکثریت مبارزان چپ یا به فراموشی سپرده شده است و یا کاملاً جنبهی شخصی و غیرسازندهای به خود گرفته است. همانگونه رویکرد اولی میتواند به بالندگی منجرگردد.
گفتمان سوسیالیستیمطالب رسیدهصفحه اصلی
(پاسخ به بخش نخست نقدِ حلقات مطالعاتی اخگر و روستاخیز بر بیانهی اتحاد مبارزان سوسیالیست)
اخیراً تعداد از رفقا از آدرس «گروه مطالعات اخگر و روستاخیز» با مطالعهی بیانیه اتحاد مبارزان سوسیالیست، نقد و پرسشهایی را مطرح نموده اند که در اینجا بطورمختصر به آنها پرداخته میشود. این رفقا اولین محفلی است که در مورد برنامهی اتحاد مبارزان سوسیالیست که بیشتر از یک سال و نیم از نشرآن میگذرد، مسئولانه برخورد کرده اند و این میتواند مایهی امیدواری باشد. طرح پرسش و جدل نظری جزو پراتیک و سنت نظری کمونیستی است. پراتیکی نظری که برای اکثریت مبارزان چپ یا به فراموشی سپرده شده است و یا کاملاً جنبهی شخصی و غیرسازندهای به خود گرفته است. همانگونه رویکرد اولی میتواند به بالندگی منجرگردد. روش دومی جز ایجاد کدورت و فاصله میان سوسیالیستها نتیجهای دیگری در پیندارد.
در ارائهی پاسخ به نقدها کوشیدهایم که ترتیب خودِ رفقا رعایت شود و این میتواند از انسجام این نوشته بهگونهای یک مقالهی مستقل بکاهد. محتویات این نوشته در واقعیت امر تشریح بیشتر بیانیهی اتحاد است، بیانیهای که هرچند وقت باید بهروز شود. در اینجا آگاهانه توجه شده است تا پاسخهای ارائه شده مختصر و کلی باشد و در موارد معین به منابع و مقالات دیگر ارجاع داده شود. باید اذعان نمود که هنوز ما نتوانستهایم در مورد هر موضوع بیانیه مقالات معین به نشر رسانیم، کاری که به تدریج صورت خواهد گرفت.
رفقای گروه مطالعات اخگر و روستاخیز مجموعه سوالات و نقدهای خود را به دو بخش تنظیم نموده اند که ما در اینجا به بخش نخست آن بسنده میکنیم و بخش دومی را به نوشتهای بعدی محول میکنیم. رفقا در بخش اول؛ پرسش خود را از انسجام نظری بیانیه آغاز میکنند: « مطالعه دقیق اعلامیه نشان میدهد که نویسنده گان تلاش کردهاند عناصر گوناگونی از مارکس، انگلس، لنین، گرامشی، دیوید هاروی و برخی نظریههای معاصر مارکسیستی را در یک چارچوب واحد گرد آورند. این تلاش از حیث گستردگی قابل توجه، کار فوق العاده سنگین است، اما از منظر ماتریالیسم دیالکتیکی، پرسش اساسی این است که آیا این مجموعه نظریات به یک دستگاه نظری منسجم تبدیل شده است یا صرفاً تلفیقی از دیدگاههای مختلف است؟»
منظور رفقا از «دستگاه نظری منسجم» احتمالا دستگاه فکری مکتبی است که در نیمهی دوم قرن بیستم میان چپها بسیارمروج بود که هنوز هم در میان محافل و سازمانهای چپ مطرح میباشد، مانند مارکسیسم، لنینیسم، تروتسکیسم، مارکسیسم- لنینیسم و مائویسم یا اندیشه مائوتسه دون وغیره. دورهای چنین ایسمهای ایدئولوژیکی، خوش بختانه بسر رسیده است. مارکسیسم در این دوره بهجای یک تیوری علمی به یک باور و ایدئولوژی تقلیل یافته بود و از همین رو خطوط فکری چپِ این دوره با فرقههای مذهبی بیشباهت نبودند. هر قدرگروهها و خطوط فکری که بیشتر بر اعتقاد و باور بنا مییابند، به همان نسبت مشخصات علمی و رویکرد دیالکتیکی را در تحلیل مسائل از دست میدهند. پیروان مکتبهای ایدئولوژیک در دام توهم کمال گرایی و حقیقت ناب بودن گرفتار میشوند و متغییرهای زمانی و مکانی عملاً در نگرش و تحلیل آنها کمرنگ میشود. چنانچه آنها ایدئولوژی و باورهای مکتبی خود را کامل و بیعیب میپندارند و ایدئولوژیهای بیرون از آن دایره را باطل. درست مانند فرقههای مذهبی. این رویکرد فرقهگرایانه، ایدئولوژیکی و مذهبی در میان جریانهای مختلف چپ رایج بوده است. احزاب و سازمانهای چپ و «کمونیست» بهجای نقد سازنده و علمی به افشاگری وکوبیدن هم مصروف بوده اند و پیروان یک مکتب «مارکسیستی» با پیروان مکتب دیگر به چشم دشمن میدیدند. تجربهی تاریخی افغانستان در این مورد یکبار دیگر نشان داد که فرقههای ایدئولوژیک زمانیکه به قدرت دست مییابند، چگونه با غیر از خود بهویژه پیروان ایدئولوژیهای رقیب وحشیانه برخورد میکنند و تفاوت چندان در این زمینه میان«خلقیان» و طالبان دیده نمیشود.
دلایل چنین مکتبگرایی ایدئولوژیک متعدد است و یکی از دلایل اصلی آن در قرن بیستم، موجودیت قدرتها و دولتهای سوسیالیستی آن زمان بود که باهم در رقابت بودند و هریک منافع ملی و ژئوپولیتیکی خود را دنبال میکردند و برای کسب نفوذ جهانی و فرامرزی به یک چنین تبیینهای فکری و ایدئولوژیکی نیازمند بودند. در این شکی نیست که دستاوردهای نظری هرحزب کمونیستی در یک شرایط خاص تاریخی و جغرافیایی حایز اهمیت است و میتواند برای احزاب دیگر کمونیستی آموزنده باشد؛ اما تبدیل نمودن آن به یک مکتب فکری عام و ثابت که همهی احزاب انقلابی آن را الگوی خود قرار داده و فعالیتهای خود را در آن چارچوب دنبال کنند، با رویکرد مارکسیستی و شیوه دیالکتیکی همخوانی ندارد. اگر رقابت دولتهای سوسیالیستی آن زمان عامل بیرونی بهشمار میآمد، وضعیت فکری و فرهنگی بسیاری ازکشورها برای پذیرش آن مستعد بودند، میتوان عامل درونی نامید. جنبشهای جوان وکم تجربه درجوامع مذهبی، آمادگی چنین چارچوبهایی را داشتند و در آن قالبها همچون ماهی در آب، احساس راحتی میکردند. برای جریانهای نوپا، تقلید و پیروی از مدلهای آماده معمولا بر کار تحلیلی و ابتکاری ارجحیت دارد.
اگرمنظور این رفقا غیر از آن باشد که در بالا به آن اشاره شد، بیانیهی اتحاد مبارزان سوسیالیست بربنیاد ماتریالیسم دیالکتیکی یا بهتر است بگوئیم که برماتریالیسم پراتیکی مارکس استوار است. بیانیه، تحلیل و موضعگیری هایش را از واقعیت عینی آغاز نموده؛ اما سعی کرده در سطح دادههای پنداری یا واقعیت انضمامی کاذب فراتر رفته به روابط قانونمند، ساختاری و تاریخی جامعه بپردازد. در بیانیه کوشیده شده است که در عین پیوند میان موضوعات، نکات مهم تحت عناوین جداگانه تنظیم گردد، عناوینی که مهمترین مسائل جامعه و مبارزات جاری را شامل میشوند. هر موضوع نه فقط توصیف؛ بلکه به تحلیل گرفته شده است، تحلیل مختصری که در ظرفیت یک بیانیهای سیاسی میگنجد. موضعگیریها بهطور کلی رادیکال و علمی مبتنی با ماتریالیسم پراتیکی مارکس است که به پراتیک انسان که از انسان جدا نیست چون یک واقعیت عینی نگاه دارد و انسان که خود سوژۀ تاریخ اند نه شاهدان آن. « انسانها خود سازندگان تاریخ خویشند، نه طبق دلخواه خود در اوضاع و شرایطی که خود انتخاب کرده اند؛ بلکه در اوضاع و احوال موجودی که از گذشته به ارث رسیده و مستقیما به آن روبرو هستند» (مارکس، ۱۸ برومر). به گفتهای انگلس از زمانیکه سوسیالیسم به علم تبدیل شده است باید به آن برخورد علمی کرد و برخورد علمی این است که علم مدام در حال تغییر و تکامل است و از همین رو در بیانیه به دیدگاههای متفکران متاخر مارکسیستی توجه صورت گرفته است. برخوردهای مکتبی فاقد این خصوصیت علمی است و پیروان این مکاتب مانند فرقههای مذهبی فقط مشغول تفسیر اند تا تخلیق.
رفقای گروه مطالعاتی اخگر و روستاخیز بعد از پرسش کلی که در بالا به آن پاسخ داده شد، به اولین نقد خود چنین ادامه می دهند: « در متن دیالکتیک بیشتر بهعنوان یک شیوه توضیح پدیدهها به کار رفته تا یک قانون عام حرکت و تحول. در سراسر اعلامیه واژه (پیوند دیالکتیکی) بارها تکرار شده است، اما روی چگونگی منشا حرکت و دگرگونی تضاد های درونی پدیده ها کمتر توجه شده در حالیکه در سنت علمی دیالکتیک تنها بیان ارتباط میان پدیدهها نیست، بلکه کشف تضاد عمده، تضادهای فرعی و تغییر جایگاه آنها در جریان مبارزه است.»
انتقاد این رفقا شامل دو نکته است: اول؛ اینکه در بیانیه به تضادها و تشخیص آنها به عمده و فرعی پرداخته نشده است و دوم اینکه از اصطلاح «پیوند دیالکتیکی» بیشتر استفاده شده است. ابتدا باید گفت که بیانیه جزوهای آموزشی فلسفی نیست که هدف آن توضیح مفاهیم، متد و قوانین فلسفی باشد؛ بلکه این قوانین درتوضیح و تحلیل واقعیت اجتماعی وسیاسی استفاده شده است. تحولات سیاسی چند دههای اخیر و سرانجام حاکمیت کنونی طالبان و مبارزه که برای سرنگونی آن جریان دارد، حول تضاد مدرنیسم و سنتگرایی توضیح داده شده است و این تضاد درونی جامعه در پیوند دیالکتیکی با تضادهای جهانی و تاثیرات متقابل آنها مورد توجه قرارگرفته است. خود تحلیل به روشنی بیانگر این است که این تضاد همان تضاد عمدهای است که بیشتر از یک قرن تحولات سیاسی و اجتماعی کشور را شکل داده است، و به همین منوال تضادهای طبقاتی، ملی، اتنیکی، جنسیتی و غیره به تحلیل گرفته شده اند. هرده مادهای بیانیه برتضاد واقعی بنا یافته و بدون درنظرداشت تضاد مشخص درآن عرصه، غیرقابل درک است. بهطور مثال اگر بحث از آزادی زن است، با این پیشفرض موضوعیت مییابد که جامعه اسیر تضاد و ستم جنسیتی است. استفاده از عبارت «پیوند دیالکتیکی» به این دلیل بوده است که پیوند دیالکتیکی یک پیوند خاص است. آنچه پیوند دیالکتیکی را از پیوند غیردیالکتیکی متمایز میسازد، رابطه متقابل میان علت و معلول است و نه یک رابطهی خطی؛ یعنی عمل بر آگاهی و آگاهی بر عمل تاثیر متقابل دارد و آگاهی؛ چون سایه عمل را دنبال نمیکند.
رفقا نقد دوم خود را در همین بخش چنین فرموله میکنند: « نویسندگان از تضادهای متعدد سخن گفته ، از تضاد طبقاتی، جنسیتی، قومی، دینی و امپریالیستی، اما هرگز روشن نمیکنند که در شرایط مشخص افغانستان کدام تضاد، تضاد عمده است و کدام تضادها تابع آن هستند. این ابهام، کل استراتژی سیاسی متن را مبهم ساخته. دانشمندان و روشنفکران پیشکسوت تأکید داشتند که هر مرحله از مبارزه، یک تضاد عمده دارد و بدون تعیین آن تاکتیک و استراتژی نیز ناممکن خواهد بود.» رفقا در این ماده از نقد خود میپذیرند که در بیانیه به تضادهای متفاوت پرداخته شده است؛ اما انتقاد شان این است که تضاد عمده از غیر عمده تفکیک نشده است. همان طور که در بالا اشاره شد، تضاد عمده به روشنی به تضاد مدرنیسم و سنت گرایی است، تضادی که محور تحولات سیاسی و اجتماعی یک قرن اخیر بوده و هرگرایش سیاسی در افغانستان در نگاه اول در یک جهتِ این تضاد جا میگیرد. چنانچه احزاب چپ در کتگوری مدرنیست یا ترقیخواهی قرار میگیرند و اسلامیستها از هر قماشش در قطب مقابل. اما چپها و سوسیالیستها با رویکرد طبقاتی، دفاع از کارگران، دهقانان فقیر و سایر اقشار تحت ستم کتگوری ویژهای دیگری را میسازند و میکوشند این کتگوری را در مبارزات اجتماعی به کتگوری اصلی ارتقا دهند، کاری که از چپ سنتی ساخته نبود. ما این تفاوت را در شمارۀ اول گفتمان سوسیالیستی در مقاله «سوسیالیسم انقلابی» روشن ساختهایم. انتخاب این موضوع در شمارۀ اول یک تصادف نبوده است؛ بلکه این مهمترین تفاوت میان ماتریالیسم پراتیکی مارکس و ماتریالیسم عامیانه و دیترمینیستی میباشد. ما بهمثابهی ماتریالیستهای پراتیکی دنبال رو و نظارهگر واقعیت اجتماعی نیستیم که فعالیت و مطالبات خود را مطابق آن عیارکنیم، ما بهطور قاطع مخالف این دوالیسم واقعیت و ذهنیت هستیم. متاسفانه این رفقای جوان هنوز در زمین ماتریالیستهای عامیانه و چپ سنتی بازی میکنند. تاکتیکها و استراتژی آنها را واقعیتِ مشهود تعین میکند و واقعیت اجتماعی چون واقعیت طبیعی جلوهگر میگردد که باید خود را با قوانین و کارکردهای آن دمساز کنند. خلاصه اول تضادها را مشخص سازیم، بعد عمده و غیر عمده را بیابیم و سپس عمل خود را مطابق آن عیار سازیم و بچههای خوب و با تربیه باشیم که قواعد بازی را رعایت کنیم و یا در صف صبورانه و «متمدنانه» منتظر باشیم و نباید هیچگاه دست از پا خطا کنیم و مانند اسلامیستها، قومگرایان و فعالان زن نباشیم که هر یک نوبت را رعایت نمیکنند و میخواهد تمام نیروها و تضادها را حول تضاد و مطالبات خود متمرکز و سازماندهی کنند. مارکس در اولین تز دربارۀ فویرباخ مینویسد: «نقض اصلی ماتریالیسمِ همهی فیلسوفان تا کنون – از جمله فویرباخ – این است که شی، واقعیت، جهان محسوس، در آنها فقط به صورت عین یا نگرش به طور ذهنی درک میشود، نه بهصورت فعالیت بشری مشخص، یا پراتیک. این نشان میدهد که چرا جنبهی فعال برای مخالفت با ماتریالیسم، توسط ایدهآلیسم بسط داده شد ...». از این تزِ مارکس بخوبی فهمیده میشود که ماتریالیسم عامیانه نقش تعبیرکننده داشتهاند تا تغییر دهنده. طالبان در قرن بیست و یکم میخواهند قوانین قرن ۷ میلادی را پیاده کنند؛ چون که اهمیت پراتیک را بهمثابهی واقعیت اجتماعی درعمل پذیرفتهاند و تا کنون نشان داده اند که این پراتیک جمعی در یک سپهر کاملاً متفاوت توانسته است تا چه حدی جامعه را به عقب سوق دهد. چپ افغانستان تا زمانیکه از عینک ماتریالیسم دیالکتیکی مارکسیسمِ کلاسیک، نه از ماتریالیسم پراتیکی مارکس به جامعه نگاه دارند، از درک و عمل انقلابی و رادیکال عاجز خواهند بود. «تیوری زمانی رادیکال است که ریشهی آن درک گردد، برای انسان، ریشه همان انسان است» (مارکس، نقد فلسفه هگل). گرچه عمدهترین یا کلیترین تضاد، تضاد ترقیخواهی و سنتگرایی است؛ اما یک کمونیست اگر نتواند از سر منافع طبقهی کارگر به مبارزه وارد شود و نکوشد که تضاد کارگر با سرمایهدار را به تضاد عمده مبارزاتی تبدیل [کند] گردد، بیخودی ادعای مبارزهای کمونیستی دارد. «فیلسوفان تنها جهان را به شیوههای گوناگون تعبیرکرده اند، مساله؛ اما بر سر دگرگون کردن جهان است» (مارکس). این گونه کمونیستها با جامعه مانند طبیعت برخورد میکنند، اول میخواهند واقعیت اجتماعی و قوانین آن را بشناسند و سپس دست به تدوین تاکتیکها و استراتژی میزند که با واقعیت بیرونی هماهنگ باشد. اما یک کمونیست رادیکال و انقلابی با پیشبرد امرخود در عمل برای تغییر، به شناخت خود عمق و غنا میبخشد وسعی میکند با درک انضمامها ومشخصاتِ یک جامعه، امر مبارزهی طبقاتی و تغییر انقلابی را موفقانه به پیش ببرد.
رفقای جوان ما در نقد سومی نقد دومی خود را بیشتر شرح میدهند: « نویسندگان از طبقه کارگر بهعنوان نیروی اصلی انقلاب یاد کرده اما تحلیل مشخصی از ساختار واقعی اقتصاد افغانستان ارائه نمیکنند. افغانستان هنوز جامعهای است که بخش بزرگی از جمعیت آن در روستاها زندگی میکنند و روابط تولیدی آن طعم با مناسبات سرمایهداری، پیشاسرمایهداری و اقتصاد غیر رسمی است. در چنین شرایطی، صرف تأکید بر طبقه کارگر شهری، بدون تحلیل جایگاه دهقانان فقیر ، کارگران زراعتی ، مهاجران و اقتصاد غیررسمی، میتواند به نوعی سردرگمی تفهیم شود.
قرار برداشت ما از نظر علمی این یک خلأ اساسی است. انقلاب در جوامع عقبمانده از کارخانههای غول پیکر برنمیخیزد، بلکه از پیوند کارگران و دهقانان و سازماندهی مردم زحمتکش قدرت میگیرد. بیانیه در مورد دهقانان تقریباً سکوت کرده و این سکوت، پرسشهای جدی درباره درک نویسندگان از ساختار طبقاتی افغانستان ایجاد میکند».
در ابتدا باید گفت که بیانیهی اتحاد زمانیکه به طبقه کارگر و مبارزهی طبقاتی میپردازد، تحلیل طبقات افغانستان را مدنظر ندارد و تمرکز روی جایگاه و نقش طبقهی کارگر و خصلت جامعه در کل است. سرمایهداری عقب ماندۀ پیرامونی که ترکیبی از مناسبات سرمایهداری و پیشاسرمایهداری است، مناسبات اولی جنبهی غالب را تشکیل میدهد. در بیانیه، کارگران به کسانی اطلاق میگردد که نیروی کار شان به کالا تبدیل شده است؛ گرچه اکثریت شان بنا برکمبود سرمایه، قادر به فروش نیروی کار خود نیستند و فقط بخش کوچکی آن شاغل اند. کارگران بیکار یا غیر شاغل را نباید جزو طبقهی کارگر ندانست و کارگران در تمام کشورهای جهان به بخش شاغل و غیرشاغل تقسیم میشوند که در کشور متروپل سرمایهداری برعکس کشورهای پیرامونی بخش شاغل بیشتر و غیرشاغل کمتر است. مهاجرت میلیونها انسان از شهرها و روستاها طی چند دهه، بازتاب روشنی این مسأله است. مسأله رفع بیکاری و ایجاد اشتغال کماکان مشکل و مطالبهی اصلی جامعه است نه مسائل دیگر از جمله اصلاحات ارضی. با آنکه ما آمار و ارقام معتبر و دقیق در دست نداریم و نداشتن آن در رویکرد و موضع ما تفاوت جدی ایجاد نمیکند. شما در اصلیترین آثار مارکسیستی از مانیفست حزب کمونیست تا سرمایه به یک چنین آمارهای مواجه نیستید که مارکس، انکلس یا لنین خواسته باشند با استناد به آن که طبقهی کارگر چون در اکثریت اند، آن را رهبرو نیروی اصلی انقلاب بدانند. در دانشنامهی جهانی آمده است که در آستانهی انقلاب اکتبر ۱۰ درصد جمعیت روسیهی تزاری را کارگران تشکیل میداد و بههمین قسم در زمان انتشار مانیفست حزب کمونیست (۱۸۴۸) تعداد کارگران در مقایسه با جمعیت اروپا نیز رقم ناچیزی بود؛ اما کمیت ناچیز مانع از پذیرش نقش اصلی آنها در انقلاب و تحولات اجتماعی نمیشد؛ چون که منبع اصلی ثروت در جامعهی سرمایهداری ارزش اضافی است که از استثمار کارگران تامین میشود و بنا بر خصلت جهانی کاپیتالیستی این ارزش است که در سطح جهان میچرخد.
رفقا در چهارمین نقدِ شان بر بیانیه درمورد حزب طبقهی کارگر چنین می نویسند: « چهارمین نقد آن است که متن از حزب طبقه کارگر سخن گفته اما هرگز توضیح نداده که این حزب چگونه شکل میگیرد. آیا صرفاً جمعی از روشنفکران سوسیالیست است؟ آیا از دل مبارزات واقعی تودهها بیرون میآید؟ یا محصول تلفیق نظریه انقلابی و تجربه عملی است؟ در اندیشه دانشمندان و فیلسوفان، حزب نه یک محفل روشنفکری بلکه حاصل پیوند آگاهانه میان مارکسیسم و جنبش واقعی تودههاست. اگر این پیوند برقرار نباشد، حزب به سازمانی منزوی و روشنفکرانه تبدیل خواهد شد.» گرچه در بیانیه نکات اصلی در مورد اهمیت و چگونگی تشکیل حزب آمده است. مثلاً حزب؛ کارگران را از طبقهی درخود به طبقهی برای خود ارتقا میدهد و با تشکیل حزب برسلطهی ایدئولوژیک بورژوایی ضربهی جدی وارد میگردد و یا حزب طبقه کارگر از تلفیق سوسیالیسم علمی با جنبش طبقه کارگر پا به عرصهی وجود میگذارد. اما این نکات به رفقای جوان ما اهمیت ندارد چون که آنان در پی حزب طبقهی کارگر نه؛ بلکه حزب تودهها میگردند و اما حزب تودهها با حزب طبقهی کارگر یک جهان فاصله دارد. اگر رفقا علاقهمند به حزب طبقهی کارگر هستند به مقاله «مبارزه طبقاتی، نیازمند حزب انقلابی است» در شماره چهاردهم گفتمان سوسیالیستی مراجعه کنند. این موضوع در این مقاله مورد بحث قرار گرفته است.
در نقد پنجم وزنه حزب و تودهها مطرح میگردد: « پنجمین نقد این است که بیانیه بیش از آنکه بر خط تودهای تأکید کند، بر نقش حزب تأکید میکند. در حالی که در سنت مائو حزب بدون اتکا به تودهها و بدون آموختن از آنها ، قادر به رهبری انقلاب نیست. اصل از تودهها، به سوی تودهها در متن تقریباً غایب است و این غیبت، یکی از آن هم بهصورت انتقال ایدئولوژی از روشنفکران به طبقه کارگر مطرح کرد ه در حالی که اندیشمندان پیش کسوت نشان داده که آگاهی انقلابی در جریان مبارزه عملی تودهها نیز تولید و تکامل مییابد. اگر این رابطه دیالکتیکی میان تئوری و پراتیک نادیده گرفته شود، خطر نخبهگرایی سیاسی افزایش مییابد.»
رفقای ما هنوز با سنت ایسمگرایی، مخصوصاً مائوئیسم تعیین تکلیف ننمودهاند و بهجای طبقات به تودهها میاندیشند و رابطه حزب را نه به طبقه؛ بلکه به تودهها می سنجند. ما خیال میکردیم که نسل «پا به سن» گذاشتهی چپ از پوپولیسم رنج میبرند؛ اما اینک متوجه میشویم نسل جوان که ادعا میدارند که عضو هیچ سازمان و تشکل چپ سنتی نبوده اند، متاسفانه از پوپولیسم شدیداً در رنجند. چپ پوپولیست که شاه بیت اصلی شان «از تودهها به تودههاست» خیلی با سوسیالیسم علمی و مارکسیسم انقلابی متفاوت است و دلیل تودهای بودن شان هم ایناست که همچون تودهها به جهان و واقعیت نگاه میکنند. نگاه تودهای به جهان، عمدتاً یک نگاه سودجویانه، سطحی و غیرعلمی است. گرچه واقعیت وحدت پدیدار و ذات است؛ اما این دو ازهم متمایز اند. به گفتهی کارل کوسیک «دیالکتیک با خود موضوع سر وکار دارد؛ اما خود، موضوع خود را بیواسطه نمینمایاند. برای درک آن، انسان باید رنج ببرد و آن را دور بزند. از این رو تفکر دیالکتیکی بین تصور موضوع و مفهوم آن تفکیک قایل میشود و تحت آن نه تنها دو شکل و مدارج شناخت، که بهویژه و پیش از همه، دو گونه پراکسیس انسانی را میفهمد». رویکرد تودهها به واقعیت یک رویکرد عملی و سودگرایانه است که واقعیت بهعنوان جهان وسایل، هدفها، نیازها و تامین آنها جلوه گر میشود. فردِ درگیر، نسبت به چیزها به تصورات دست مییابد و برای خود یک نظام کاملِ نگرش را بهوجود میآورد. نظامی که شکل پدیدار واقعیت را حفظ و تثبیت میکند. « عمل بیواسطهی سودگرا و تفکر رایجِ در خور آن به انسان امکان میدهد خود را در جهان بهجا آورد، با امور آشنایی یابد و آنها را به بازی گیرد، بیآنکه این کار منجر به درک امور شود. از همین رو مارکس میتواند بگوید که در اشکال پدیداری که نسبت به پیوندهای درونی بیگانه و در این انزوا کلا فاقد معنی اند ...» (کارل کوسیک).
جهان – شبه انضمامی، جهان پدیدههای بیرونی که در سطح فرایندهای واقعی و ذاتی قرار دارند، جهان بسیج نیازمندیها و بهرهوری، جهان تصورات رایج که منعکس کنندۀ پدیدارهای بیرونی در آگاهی انسان و جهان طبیعی که بهعنوان فعالیت اجتماعی انسانی مستقیماً قابل شناخت بهنظر نمیرسد. در یک کلام جهانِ شبه انضمامی سایهی روشن حقیقت و فریب است. از آنجایی که ذات برخلاف پدیدار، خود را مستقیماً بر ما نشان نمیدهد و برای درک آنها به یک فعالیت خاص نیازمند است، از همینرو علم و فلسفه شکل گرفته است. اگر تفاوتی میان ذات و پدیده نمیبود و ذات بلا واسطه قابل درک میبود، هیچگونه نیازی به علم و فلسفه نبود. «علم زائد میبود اگر شکل پدیداری چیزها و ذات شان بیواسطه یکی میبود ...» (مارکس، سرمایه؛ جلد سوم). خلاصه تمایز میان تصور و مفهوم واقعیت، میان جهان نمود و جهان واقعی، میان عمل سودگرایانه و پراتیک انسانی، یا در یک کلام دوگانه شدن یگانه است که در آن، آگاهی از واقعیت انجام میپذیرد.
حال میتوانیم بگوییم که با متد و یا خواست «تودهها به تودهها» از جهانِ پدیدهها و تصورات، پا فراتر نمیگذاریم و با یک چنین رویکرد نمیتوانیم به شناخت و تغییر واقعیت دست یابیم. نتیجهی عملی از توده به توده چیزی جز دنبالهروی از توده بوده نمی تواند. روش از «تودهها به تودهها» هیچ ارتباطی با تلفیق تیوری با پراتیک ندارد و گردآوری دیدگاههای مردم را شناخت و تیوری پنداشتن، انحراف وحشتناکی است که با معرفت شناسی و تیوری مارکسیستی کوچکترین شباهت ندارد. شناخت و انتزاع در تفکر دیالکتیکی تجزیه کردن یگانه است تا ساختار موضوع فکری را باز تولید کند. مارکس درشناخت و تحلیل سرمایه، از روش «از توده به توده» پیروی نکرد؛ بلکه به روش علمی و دیالکتیکی آن را انجام داد. برای درک واقعیت، از مقولات دوگانهی چون پدیدار- ذات، جهان نمود – جهان واقعی، حرکت مرئی – حرکت واقعی، تصور – مفهوم، آگاهی کاذب – آگاهی واقعی و امثالهم بهره برده است.
لطفا نظرات خود را با ما شریک سازید
مخاطبین گرامی برای برقراری ارتباط با اتحاد مبارزان سوسیالیست میتوانید با استفاده ازین فورم با ما در ارتباط باشید، سوالات و نظراتتان را با ما در میان بگذارید، با ما بیشتر آشنا شوید و گزارشات تصویری، صوتی و نوشتاری خود را برای ما ارسال کنید.