رسالت انقلابی چپِ سنتی؛ نقد گذشته است نه وصف آن

زمانی‌که سوسیال امپریالیست‌ها، افغانستان را اشغال کردند، نه تنها به مارکسیست‌ها، که به تمامِ مردم افغانستان و جهان روشن است که امپریالیسم امریکا، ناتو و ارتجاع عرب و پاکستان، به جهادی‌های هار و فاشیست در پاکستان و ایران دفاتر باز کردند، آموزش جنگی دادند و تجهیز و تمویل شان کردند، تا به نیابت این‌ها، علیه روس‌ها بجنگند و مردم افغانستان مواد سوخت این جنگ، شدند. رسالتِ جنبش چپ، از جمله شیرِ آهنگر و مجید، منحیث لیدران «ساما» این بود که برای زدن هر دو امپریالیست، ارتجاع جهادی و ایجاد دولت دموکراتیک انقلابی سکولار، طبقۀ کارگر و کل اقشار توده‌های متمایل به این طبقه را آگاه و بسیج می‌ساختند.

گفتمان سوسیالیستیمطالب رسیده

حیدر

در این یادداشت نخست اشاره‌ای به گذشته‌ی چپ می‌شود. این پرسش که چرا گذشته را جدی می‌گیریم؟ برای این‌ است که گذشته‌ی ما پر از اشتباهات، از دست دادن فرصت‌ها و جدال بین مارکسیست‌ها و خرده‌بورژواهاست. در ادامه‌ی بحث، روی وضعیت کنونی جنبش، و تلاش خرده‌بورژواها، به آراستن و ادامه‌‌ی سیاست‌های گذشته، می‌پردازم. در اخیر، که کی‌ها، میان توده‌ها بروند.

گذشته: جنبش دموکراتیک نوین؛ یعنی جریان شعله‌ی جاوید «سازمان جوانان مترقی و تشکل‌های زایده از این جریان» ( رهایی، ساوو، سرخا، اخگر، پیکار و ساما ) که در بیش از نیم قرن، تمام اشکال مبارزه: از کارِ مخفی و علنی تا پخش شب‌نامه، راه اندازی تظاهرات، میتنگ‌ها، محافل و کار با توده‌ها، برپایی قیام‌ها و شرکت در ۱۴ سال جنگ نیابتی به رهبری امپریالیسمِ غرب علیه روس‌ها را در نظر و عمل تجربه کرده است.

تیوری‌هایی که این جنبش را رهنما بوده، اندیشه‌ی مائو، مشی چریکی و عیاری، جدا از تیوری‌های مارکسی و جدا از جنبش‌های اعتراضی طبقه‌ی کارگر بوده که در جاده‌های افغانستان، جریان داشته است.

این جنبش؛ بنابر بنیاد خرده بورژوایی، ندانست که تاریخ جهانِ؛ امروز تاریخ مبارزۀ طبقه‌ی کارگر، علیه نظام سرمایه‌داری است، لهذا متضاد به این اصل، در عمل و نظر، مبلغ و مروج ادبیات و مفاهیم مسموم کنندۀ طبقه‌ی کارگر، زحمتکشان و روشنفکران سوسیالیست شد، و بالاثر در خدمت امپریالیست‌های غرب و ارتجاع جهادی، ۱۴ سال تفنگ زد. کادرها و رهبرانش را همین سیاست‌های کوته بینانه بلعید و در نتیجه؛ بدون کدام دستاورد ملموس (حزب طبقۀ کارگر، خلق آثار مارکسیستی، تربیت کادرها و نفوذ مردمی) شکست خورد و از هم پاشید.

حال، اگر خواننده‌ای در مورد بالا، شک دارد، بسیار خوب؛ اولاً، تمامی ادبیات و مفاهیم به‌کار رفته در ۱۱ شمارۀ شعله‌ی جاوید، در شعارها، قطعنامه‌ها، مشی‌ها و سخنرانی‌های این جریان را از موضع کارگری، تا تجاوز روس‌ها به افغانستان بخواند؛ اکثراً مفاهیم دهقانی، خرده بورژوایی و آشتی طبقه‌ی کارگر با بورژوازی خودی را ( جبهه متحد ) می‌یابد؛ که کاپی‌ای از انقلابِ شکست خوردۀ چین است.

و باز، وقتی روس‌ها تجاوز کردند، ببینیم که «رهایی» و «ساما» منحیث دو تشکل مطرح به نمایندگی از چپ، با مشی‌های سیاسی مستقل طبقه‌ی کارگر در جنگِ ضد روسی شرکت کردند با مشی‌های ارتجاعی ملی ـ اسلامیستی، در سطح جهادی‌ها که به نیابت امپریالیسم غرب و آی اس آی تفنگ می‌زدند؟

با تأسف چپِ سنتی در پوشش تنظیم‌های مولوی نبی و صبغت‌الله مجددی با تفاوت‌های نه ‌چندان جدی، در صف دوم قرار داشت.

لهذا، این چپ، نه تنها نتوانست که درسی از انسانیت و آزادی خواهی را به این جنگ بدهد، که بسیاری از کادرها و اکثریتِ رهبرانش قربانی، همین سیاست‌ها شدند.

در ۶ – ۷ سال جنگ نیابتی ضد روس‌ها، درک این نکته، از جمله‌ای بدهیات برای مارکسیست‌ها بود که مشی‌های مائوئیستی، چریکی و عیاری شکست خوردند؛ اما می‌باید بر مبنای مواضع سیاسی طبقه‌ی کارگر تجدید شوند، ورنه وجود جنبشِ چپ، مواجه به خطر است.

داکتر فیض در سال های ۱۳۶۳ و ۶۴ در اثر مطالعات، مثلاً آثاری از بحث‌های جنبش کارگری ایران و کسب تجارب از جنگ افغانستان، به ارتجاعی بودن دولت چین و این‌که بر این جنگ، غربی‌ها و عرب‌ها سلطه دارند و چپ به بی‌راهه روان است، پی‌برد و به تدوینِ مشی سیاسی جدید، پرداخت.

از مقدمه‌ی این نوشته که در یک جلسه‌ای معدودِ کادرها، به بحث گذاشته شد و تشنج آفرید، معلوم بود که متضاد با « مشعل رهایی » و سِوا از مواضع سیاسی کُل چپ سنتی است.

اما زدودن قطعی کوته‌نگری چپِ سنتی که مستلزم کار بیش‌تر و جمعی (کنگره) بود، رفیق فیض مجال نیافت، در عقرب ۱۳۶۵ با رفیق اشرف یکجا فدای سیاست‌های کوته بینانه‌ای حاکم بر چپ سنتی شد و در دام خان محمد خائن که به حزب اسلامی گلبدین پناه برده بود، گیر افتاد و جان باختند. و فرصت مساعدِ تغییرِ موضع، از دست رفت.

پس از این قضیه، در اثر نبودِ تشکل منضبطِ کارگری، در دلو سال یاد شده، سازمان رهایی توسط جمیل خائن از درون ضربه دید، رفیق مینا، فهیم و سید کشته شدند؛ اما در هیچ جمع‌بندی روشن نشد که این لمپن و خائن، با کدام سودمندی سیاسی، صاحب این همه اعتبار در یک تشکل مخفی شده بود؟ مگر این‌که منطق خود را در مشی حاکمِ خرده بورژوازی، بیابد که وقوع هر خیانت و انحرافی در آن، ممکن بود.

با قید ضرباتِ پی‌هم، در اثر کارِ بی‌دریغِ کادرها، سازمان رهایی جان دوباره یافت، بر بنیادِ همان مشی شکست خورده، دارای رهبری نو، برنامه و اساسنامه شد.

اما قسمی که در بالا اشاره شد، حال بیش‌تر از پیش، روشن شده بود که با خارج شدنِ روس‌ها و سقوط حکومت نجیب؛ اگر مشی سیاسی سازمان و کلِ جنبش چپ، کارگری نشود، سازمان‌هایش بی افق شده، از هم می‌پاشند.

این زمان؛ در پایگاه آموزشی چوتو در جدل با خود بودم که چگونه می‌شود؛ نقد خود را علیه وضعیت سیاسی حاکم بر سازمان، علنی ساخت. بالاخره اوضاع قسمی رقم خورد که از موقف تشکیلاتی و مسوولیت سیاسی‌ام، برکنار شدم و این لطف، موقع داد که نقد مقدماتی روی مشی سیاسی سازمان را بر زانوی رهبری بگذارم.

رهبری و اطرافیانِی «بلی‌گوی صاحبش» به‌جای این‌که بدانند جنبش‌های مارکسیستی، هر چند بعد، خود را نقد و کارهای انجام شده را بار بار، بازنگری و اشتباهات را به استهزا می‌گیرند و عقلانی فکر می‌کنند، پس از دو بار، محاکمه‌ی سیاسی و نظامی منحیث « خائن به خون شهدا» پیام مرگ را توسط داکتر مراد و کریمی، دریافت کردم و در شرایط بدی قرار گرفتم و بار دوم؛ فرصتِ تغییرِ موضع سیاسی را از دست دادیم.

باری، چپ خرده‌کار، از مبارزۀ درونی فقط اطاعت و یا حذف را می‌داند. به همین سبب، گروه‌هایش در پنجاه سالِ هستی‌ای بی حاصل خود، در برابر دشمن و مسوولیت در برابر خونِ رفقا، هرگز کنار هم نیامدند و تا زمانی‌که این چپ، دارای مواضع سیاسی خرده بورژوایی است، هرگز روی وحدت و حزب انقلابی را نخواهد دید.

زمانی‌که روس‌ها خارج شدند و حکومت نجیب سقوط کرد، جمهوری شبه‌ لیبرال غربی‌ها برقرار گردید و ساما و رهایی دارای احزاب بورژوایی علنی شدند، از بی افقی سیاسی، در قدم اول نیروهای توده‌ای از سبدهای ملخ ( سازمان‌ها ) پریدند. در قدم دوم؛ بین اعضای روشنفکرِ این چپ، تضاد‌های سیاسی درون تشکیلاتی و در برخی سازمان‌ها، تضاد روی منافع شخصی، چنان حاد گردید و چنان ادبیاتِ سخیف به کار رفت که هر کلمه‌اش برای این چپ، شرم آور است.

در نتیجه؛ چپ سنتی، شکست خورد و اعضای آن، در کشورهای مختلف به‌صورت افراد و فرقه‌های کوچک پراکنده شدند.

وضعیت کنونی: چپ مائوئیست، عیار و چریک‌باز که در مبارزه، شکست استراتژیک خورده و در بن بست قرار دارد، می‌بایست، این شکست را دقیق بررسی می‌کرد و علل را در نبود موضعِ سیاسی کارگری می‌دید؛ اما از این‌که خرده کار است، قادر نیست که این انحراف و شکست را درک کند و پند بگیرد.

بناءً در مدیای مجازی به‌جای انتقادِ صریح کارگری از گذشته، که رسالت انقلابی کنونی چپ است، پیوسته عاشق وصف از مواضع گذشته و اسطوره‌سازی از شکست خوردگان است.

این‌ها، نمی‌دانند که الگو سازی بی‌مورد، از یک‌سو، زهر پاشی بر ذهنیت طبقه‌ی کارگر، زحمت‌کشان و روشنفکران سوسیالیست است و از سوی دیگر، نفی غیر آگاهانه‌ای شخصیت‌های مورد نظر خود شان است.

دو فکت: مقاله‌ی فیسبوکی 13 دسمبر 2025 از شیر آهنگر که گویا با مجید کلکانی یکجا نوشته است و مقاله‌ای از فاروق فارانی.

بحث را با رفیق شیر، آغاز می‌کنم و مکث، روی دو موضوع است :

اول- « امپریالیسم از دیدگاه مجید و من. شهید مجید؛ مبتنی بر شناخت عمیق ریشه‌های تاریخی و دیالکتیک، رشد امپریالیسم، سوسیال امپریالیسم و ارتجاع را به‌عنوان عوامل عمدۀ بدبختی جامعه و کشورش ... آن چنان‌که بودند شناخت ...»

بسیار خوب؛ اما سوال. آیا شیر آهنگر و مجید؛ واقعاً سوسیال امپریالیسم، امپریالیسم و ارتجاع را شناخته بودند؟ یا که با وصف خود شان، طبقه‌ی کارگر، زحمتکشان و روشنفکران سوسیالیست را غیرآگاهانه به سراب می‌کشاندند؟

زمانی‌که سوسیال امپریالیست‌ها، افغانستان را اشغال کردند، نه تنها به مارکسیست‌ها، که به تمامِ مردم افغانستان و جهان روشن است که امپریالیسم امریکا، ناتو و ارتجاع عرب و پاکستان، به جهادی‌های هار و فاشیست در پاکستان و ایران دفاتر باز کردند، آموزش جنگی دادند و تجهیز و تمویل شان کردند، تا به نیابت این‌ها، علیه روس‌ها بجنگند و مردم افغانستان مواد سوخت این جنگ، شدند.

رسالتِ جنبش چپ، از جمله شیرِ آهنگر و مجید، منحیث لیدران «ساما» این بود که برای زدن هر دو امپریالیست، ارتجاع جهادی و ایجاد دولت دموکراتیک انقلابی سکولار، طبقۀ کارگر و کل اقشار توده‌های متمایل به این طبقه را آگاه و بسیج می‌ساختند.

لیک، محتوای مشی سیاسی شیر آهنگر و مجید که ادعای شناسایی عمیق از «سوسیال امپریالیسم» «امپریالیسم و ارتجاع» را دارند، نادیده گرفتن طبقه‌ی کارگر و مبارزه طبقاتی، شعار ناسیونالیستی، چریک بازی، طرح جبهه‌ی متحد با روحانیون و متنفذین مرتجع، و خواست جمهوری اسلامی بود ! ( اعلام مواضع ساما ).

بی‌تردید، نه تنها سامایی‌ها و مردم شمالی که بخش وسیع مردم افغانستان، رفیق مجید را شخصیت ملی، ضد استبداد، ضد استعمار، ضد امپریالیسم و مردم دوستِ و شجاع می‌شناسند.

اما، وقتی بحث روی آزادی طبقۀ کارگر و بالاثر آزادی قطعی بشریت از کل سیستم سرمایه‌داری، مطرح است، شناخت رفیق شیر و به قول وی از رفیق مجید، در رابطه با امپریالیسم، سوسیال امپریالیسم، ارتجاع و نوع مبارزه با این‌ها، نا رسا، پوپولیستی و کوته‌بینانه بوده است.

امپریالیسم محصول تولید و مناسبات تولیدی انحصاری قرن بیستم است. این مناسباتِ سرمایه‌داری، رقابت‌های آزادی خواهانه و دموکرات مآبانه را کنار زد و برخی اصطلاحات سیاسی در این محله، تغییر هویت شدند.

لنین با درک این موضوع، برای گمراه نشدن جنبش‌های کارگری «امپریالیسم بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌‌داری» را نوشت. این اثر تصریح می‌نماید که سرمایه‌داری دیگر فاقد خصلت آزادی مآبانه و دموکراسی خواهانه است. نیروهای مترقی که برای آزادی و دموکراسی و تغییر جامعه مبارزه می‌کنند، می‌باید سوسیالیست و دارای مشی سیاسی کارگری باشند.

سیاست‌های غیر کارگری که در بالا به آن‌ها اشاره شد، فداکارترین و صادق‌ترین، فرقه‌ها و افراد را در خدمت امپریالیسم و ارتجاع قرار می‌دهند.

بر سرِ چپ افغانستان، در جنگِ ضد روس‌ها، همین آمد. پس؛ این چپ، از جمله شیر و مجید، نه از امپریالیسم و ارتجاع، درک دقیق داشته‌اند و نه از رسالت تاریخی، طبقه‌ی کارگر و زحمت‌کشانِ متمایل به این طبقه.

دوم - شیر آهنگر، مجید و همه‌ا‌ی سامایی‌ها، جنگ علیه روس‌ها را « جنگ آزادی بخش » می‌دانند؛ اما از دید مارکسیست‌ها، آزادی واقعی بشریت، محصول مبارزه انقلابی طبقه‌ی کارگر علیه نظام سرمایه‌داری است. در غیر این، همه‌ای آزادی‌ها، اساساً متعلق به بورژواها و مرتجعین است. این را در جنگ نیابتی علیه روس‌ها، با چشم سر مشاهده کردیم.

در بالا، به حد کافی وضاحت داده شد که جنگ علیه روس‌ها، جنگ بین امپریالیست‌ها بود و توسط مجموعه‌ای مرتجع اخوانی و اکثراً متعصبین ضد دموکراسی، ضد حقوق و آزادی‌های فردی، ضد آزادی بیان، ضد آزادی تشکل و زن ستیزها، پیش برده می‌شد؛ پس؛ با کدام منطق، این جنگ را، آزادی‌بخش خواند؟

اگر این جنگِ، «آزادی‌ بخش» بود، در جریان و پایان خود، کدام آزادی‌ها را نصیب مردم ما کرد؟ همان‌که، خون 65 هزار انسان را زمین چوشید؟ همان که، کابل کندواله شد؟ همان‌که، یک‌ونیم میلیون انسان، جبراً مهاجر شدند؟ همان‌که، برسر مردم میخ کوبیدند؟ همان‌که، جهنمی توسط لندغر‌های مسعود، پای لچ‌های سیاف و دیوانه‌ها و لُچک‌های مزاری و گلبدین در افشار و نظایرش، بر پا شد؟

به ورقِ سفید قسم، «آزادی‌بخش» خواندنِ جنگ نیابتی، همان‌قدر عوام فریبانه است که وصف شناخت از امپریالیسم و سوسیال امپریالیسم و ارتجاع، که رفیق «شیر» ادعا دارد.

شیر آهنگر، در ضمنِ این وصفِ بی‌مورد، در آراستنِ این جنگ، مقالات و مصاحبه‌های دیگری هم در فیس بوک دارد؛ اما روشن نیست که وی در این کار، غیر از گرنگ ساختن مردم و پرده اندازی روی اشتباهاتِ چپ، می‌خواهد چه را به ثبوت برساند؟

فاروق فارانی: چند سال قبل، فارانی در نقدِ سازمان رهایی، کتاب کلفتی را منتشر ساخت. اما انتقاد، نه روی مشی و موضع سیاسی؛ بلکه روی شخصیت‌های رهایی بود. لهذا عقده‌ای معنا شد و هیچ سودی به حل مشکلِ چپِ خرده بورژوا، نرساند.

رفیق فارانی می‌باید از عکس العمل این نقد، تکان می‌خورد، به انحرافِ سیاسی خود متوجه می‌شد، از مواضع چپ سنتی بر خاسته در مواضع طبقه‌ی کارگر قرار می‌گرفت، تا درسی می‌بود به دیگران.

اما وی عشقِ عجیب به موضع خرده‌بورژوایی دارد، تغییر موضع را فروریختن ارکان عشق «سوزان» خود می‌داند و تلاش دارد، این عشق شکست خورده، دوباره احیا گردد.

فارانی در اپریل 2026 در صفحه‌ی فیس بوک خود نوشت: « اکنون ما در انتظار همان شور و عشقی استیم که در پشاور و شکنجه‌گاه‌های پولیگون شعله می‌کشید، یقین دارم آن عشق‌ها دوباره بر شبِ سنگین کنونی چیره شده و بر این دلمردگی فایق خواهد آمد. به امیدِ شگفتن آن عشق‌های فردا آفرین، و آن عشق‌های سوزان چه شدند؟!».

تردیدی نیست که رفقای عزیز ما نه تنها در پولیگون و پشاور که در جبهات داغِ جنگ، نیز با «عشق سوزان» جان باختند.

اما عرض ما به رفقای دارای «عشق‌های سوزان» این‌است که ما کدام اهداف را با این همه، جان سپردن‌ها تحقق می‌بخشیدیم؟ آیا بیرقِ کار، در مبارزه طبقاتی علیه سرمایه را بر دوش داشتیم؟ آیا با استقلال مبارزاتی طبقه‌ی کارگر، جان می‌باختیم؟ نه نه رفقا، ما این همه خون‌ها را در پای «اعلام مواضع ساما» و «مشعل رهایی» ریختیم. دو سندِی به شدت ارتجاعی، ناسیونال – پوپولیستی. در نتیجه؛ شکست خوردیم و پراکنده شدیم.

پس؛ عامی‌گری و شهادت طلبی اخوانی‌هاست اگر باز در « انتظار شور و عشقِ» پار باشیم، این عشقِ خرده‌بورژوایی در تمام اشکال مبارزاتی غیرکارگری‌اش چون خلق گرایی، روستازدگی، آشتی با بورژوازی خودی، عیاری، چریک‌بازی، استقلال‌طلبی و جبهه‌سازی با مرتجعین، که سیاست فرقه‌های چپ بود، به صفت انحراف از مارکسیسم، دورانش سپری شده است.

فارانی که تا هنوز موضعِ سیاسی غش دارد، نظریات‌اش متناقض است. سه مثال: اول؛ جنبش چپ سنتی خرده بورژوا غیر از تلفات، شکست، پراکندگی و مائوئسیت خانواده‌ها، چه دستاوردی دارد که باز در « انتظار آن عشق سوزان» است؟ دوم؛ فارانی که فاقد مواضع کارگری است به چه دلیل «روشنفکر ارگانیک» را مطرح می‌سازد؟ روشنفکر ارگانیک، همان است که مواضع کارگری داشته باشد. سوم؛ فارانی انتقاد دارد که سازمان‌های چپ «مرده پرست» و فاقد سازماندهی توده‌هاست. به یقیین. اما وی چرا نمی‌داند که چپ با توده‌ها بود؛ ولی نتوانست از توده‌ها چیزی بسازد. چرا؟ زیرا فاقد مواضع کارگری بود. بناءً، نرفتن شان، بین توده‌ها بهتر است، تا توده‌ها گُم‌راه نشوند.

پس؛ آنچه در اولیت است، داشتن مواضع کارگریست، نه رفتن بین توده‌ها. امید به این‌که رفیق فارانی و روشنگران در این مواضع، قرار گیرند.

لطفا نظرات خود را با ما شریک سازید

مخاطبین گرامی برای برقراری ارتباط با اتحاد مبارزان سوسیالیست می‌توانید با استفاده ازین فورم با ما در ارتباط باشید، سوالات و نظراتتان را با ما در میان بگذارید، با ما بیشتر آشنا شوید و گزارشات تصویری، صوتی و نوشتاری خود را برای ما ارسال کنید.