مبارزه طبقاتی؛ نیازمند حزب انقلابی است
بحث حزب انقلابی طبقهی کارگر یکی از موضوعات نظری و عملی مهم در مبارزات کمونیستی است. بحثِ حول موضوعِ حزب در بر گیرندهای مسائل مهمی؛ چون رابطهی حزب با طبقه، سازماندهی مبارزه سیاسی، انقلاب و قدرت سیاسی است. این بحث نظری در طول زمان با رشد مبارزات طبقاتی کارگران، پیوسته غنامندی بیشتری یافته است. کمرنگ بودنِ بحث حزب در میان چپ و سوسیالیستهای افغانستان، نشانهی از ناتوانی و فترت جریان سوسیالیستی ما است. چپ متشتت، ضعیف و دنبالهرو که هنوز فقط با هویت و مطالبات دموکراتیک میتواند عرض وجود کند، الزاماً نمیتواند بحث حزب انقلابی طبقه، برایش جذاب باشد. اما آن عدهای ک خود را کمونیست و مدافع طبقه و مبارزه طبقاتی کارگران میدانند تاکنون یا با رویکرد دترمینیستی، فاقد برنامهای معین برای ایجاد حزب بوده اند و آن را فقط به یک مطالبهای دست نیافتنی تقلیل دادهاند و یا با برخورد سطحی و استفادهای ابزاری آن را در سطح یک گروه متشکل از عناصر چپ کاهش دادهاند.
گفتمان سوسیالیستیمطالب رسیدهصفحه اصلی
بحث حزب انقلابی طبقهی کارگر یکی از موضوعات نظری و عملی مهم در مبارزات کمونیستی است. بحثِ حول موضوعِ حزب در بر گیرندهای مسائل مهمی؛ چون رابطهی حزب با طبقه، سازماندهی مبارزه سیاسی، انقلاب و قدرت سیاسی است. این بحث نظری در طول زمان با رشد مبارزات طبقاتی کارگران، پیوسته غنامندی بیشتری یافته است. کمرنگ بودنِ بحث حزب در میان چپ و سوسیالیستهای افغانستان، نشانهی از ناتوانی و فترت جریان سوسیالیستی ما است. چپ متشتت، ضعیف و دنبالهرو که هنوز فقط با هویت و مطالبات دموکراتیک میتواند عرض وجود کند، الزاماً نمیتواند بحث حزب انقلابی طبقه، برایش جذاب باشد. اما آن عدهای ک خود را کمونیست و مدافع طبقه و مبارزه طبقاتی کارگران میدانند تاکنون یا با رویکرد دترمینیستی، فاقد برنامهای معین برای ایجاد حزب بوده اند و آن را فقط به یک مطالبهای دست نیافتنی تقلیل دادهاند و یا با برخورد سطحی و استفادهای ابزاری آن را در سطح یک گروه متشکل از عناصر چپ کاهش دادهاند.
در کنار این دو گرایش انحرافی، گرایش جدیدی با رویکرد آنارشیستی، نفس موجودیت حزب را نمیپذیرند و آن را مضر به مبارزه طبقاتی میپندارد. با این ارزیابی که مبارزه سوسیالیستی ما در آستانهی دور جدید از مبارزات انقلابی قرار دارد، ناگزیر از پرداختن به این مسأله هستیم تا در ضمنِ تاکید بر ضرورت و اهمیت آن، چگونگی دستیابی به آن را بهطور مختصر به بحث گیریم.
حزب و نقش آن: طبقهی کارگر بدون آگاهی و سازماندهی، یک «طبقهای در خود» است و تنها زمانی به «طبقهای برای خود» ارتقا مییابد که به منافع و رسالت خود آگاه شده و متحدانه دست به مبارزه انقلابی بزند. حزب طبقهی کارگر چیزی جز تلفیق تشکل و آگاهی طبقاتی کارگران نیست. طبقهی کارگر با دستیابی به حزباش از طبقهای برای خود، به سوژۀ انقلابی تبدیل میگردد، سوژه انقلابی که بهطور عینی ریشه در مناسبات تولیدی سرمایهداری و تناقضات درونی این نظام دارد. با این که سوژه انقلابی پرولتاریا ریشه در ذات متناقض نظام سرمایهداری دارد؛ اما دگردیسی طبقه به یک سوژهای انقلابی نه یک پروسهای خودبهخودی و خودکار که یک عمل آگاهانه است، عملی که پیشروان متشکل و آگاهِ طبقه یا حزب در آن نقش اساسی را به عهده دارند. هژمونیسم فکری و شی شدگی از مشخصات اصلی نظام سرمایهداری است. شی شدگی به معنی تبدیل شدن روابط اجتماعی انسانی به روابط میان اشیا و هژمونیسم فکری؛ یعنی محدود نمودن مبارزات کارگری فقط به مطالبات اقتصادی و رفرمیستی است.
کامل شدنِ فرایند شی شدگی در نظام سرمایه، امکان ناپذیر است؛ زیرا کامل شدن آن، نیروی کار زنده را از ارزش آفرینی باز میدارد و این با ماهیت و کارکرد سرمایهداری در تضاد است. این ناتوانی ذاتی سرمایهداری، مانع از آن میشود که جلو بالقوۀ سوژهای انقلابی را در درون خود بگیرد. و این مسأله، کلیت سرمایهداری را به یک کلیت متناقض و غیر ارگانیک تبدیل میکند. برای از میان برداشتن شی شدگی سرمایهداری که ریشه در تضاد کار مزدی و سرمایه دارد، تنها تبلیغ و روشنگری کافی نیست؛ بلکه با پراتیک انقلابی است که این هدف تحقق مییابد. پراتیک انقلابی که تنها و تنها از درهم تنیدگی آگاهی با اتحادِ عمل طبقاتی کارگران حاصل میشود. حزب در واقعیت امر، محصول امتزاج آگاهی طبقاتی و عمل انقلابی است.
حزب به گفتهای لنین چیزی نیست جز «تلفیق سوسیالیسم علمی با جنبش طبقهی کارگر » و یا غلبهای آگاهی طبقاتی کارگری بر هژمونیسم فکری بورژوایی در میان طبقهی کارگر، آگاهیای بر خاسته از شی شدگی و تعمیم سیاست انقلابی و رادیکال طبقاتی در صفوف کارگران میباشد و حزب سیاسی طبقهی کارگر ایجاد پل میان آگاهی خود بهخودی که طبقهی کارگر از تجربه و موقعیت اجتماعی خود کسب میکند، و آگاهی سوسیالیستی و رادیکال است که از بیرون طبقه در دسترس طبقه قرار میگیرد. موجودیت حزب، بیانگر سیاست و آگاهی رادیکال طبقاتی در زمانی است که هنوز رادیکالیسم طبقاتی در میان کارگران، اجتماعی نشده است. با تودهای شدن سیاست و مطالبات رادیکال، حزب نیز طبقه را فرا میگیرد و فضای انقلابی در جامعه حاکم شده و انقلاب بهوقوع میپیوندد. با بروز بحران انقلابی در جامعه موجودیت حزب میتواند تضمین کنندۀ انقلاب باشد؛ چونکه بحرانهای انقلابی بدون فاعل آگاه و فعال جمعی نمیتواند راهگشا باشد.
لنین عمل یک حزب انقلابی را عنصر اساسی و تعیین کننده در شرایط انقلابی میداند و لوکاچ نیز در این مورد مینویسد که «بنابراین؛ «قوانین طبیعی» رشد سرمایهدارانه فقط میتوانند جامعه را بهسوی بحران نهایی هدایت کند؛ اما ناتوان از آن است که راهِ بیرون رفت، از بحران را نشان دهند».
از دید دیالکتیکی، حزب نیاز و ضرورت یک دور از مبارزه است که از دل مبارزه طبقاتی و مرحلهای تاریخی بیرون میآید و یا در یک کلام، حزب هستی منطقی و تاریخی است. حزب ضرورت، مرحلهی از مبارزه است که تغییرات کمی به تغییر کیفی عبور نموده است و جای فعالیتهای پراکنده و محفلگرایانه را یک فعالیت متحدانه و انقلابی میگیرد.
این درک دیالکتیکی از حزب خود را با رویکردهای غیر دیالکتیکی مانند هدف و فرا تاریخی نگریستن حزب و یا برخورد فقط پراگماتیستی با آن، متمایز میسازد. «نگاه استقلال هستی شناسانه، آنچه در انتها مییابد، حزب است که گویی یک هستی فرا تاریخی است. در این نگاه، حزب تقدیس مییابد، علت غایی همه چیز میشود، … حزب فتیش میشود» (مارکسیسم و حزب، مالینوکس). برخورد عمل گرایانه، ضرورت منطقی و تاریخی را به فراموشی سپرده و آن را در عملِ مفید و یا مضر تشخیص میدهند و یک نگاه صرفاً ابزاری به حزب است. در این حالت هستی حزب مرحلهی از هستی مبارزه و جنبش دیده نمیشود که بنا به گفتهای لوکاچ، انقلاب فعلیت تاریخ و فعلیت طبقه بهمثابهای سوژه است. از پیوند و امتزاج حزب و طبقه، طلیعهی آزادی و انقلاب اجتماعی در افق ظاهر میگردد.
حزب و طبقه: رابطهی حزب و طبقه و چگونگی آن، یکی از مهمترین موضوعات مورد بحث است که در جنبش کمونیستی وجود داشته است. بر خلافِ آنارشیستها که حزب را مظهر قدرت و مانع در مبارزهای سالم طبقاتی میبینند، مارکسیستها در نقش حزب، بهمثابهای بخش آگاه، پیشرو و متشکل طبقه، برای نجات کارگران از حاکمیت و استثمار نظام سرمایهداری باورمند اند؛ زیرا مبارزه خودبهخودی کارگران تنها میتواند به آگاهی و تشکل تردیونینی منجر گردد که در چارچوب سرمایهداری از مطالبات رفرمیستی فراتر نمیرود. در مورد چگونگی رابطه میان حزب و طبقه در جنبش انقلابی کمونیستی، دو نگرش اصلی تاکنون وجود داشته است.
دو نگرشی که در اوایل قرن بیست، بعد از پدید آمدنِ شرایط انقلابی در اروپا شکل گرفت و توسط دو انقلابی و متفکر برجسته، «لنین» و «روزالوکزامبورک» نمایندگی میشد. لنین ایدۀ حزب به مثابه یک سازمان از مبارزان حرفهای و آگاه که آگاهی سوسیالیستی را از بیرون به داخل طبقهی کارگر وارد میکند، مطرح نمود. استدلال اصلی لنین این بود که کارگران از جنبش خودبهخودی فقط میتوانند به آگاهی تریدیونیونی دست یابند نه آگاهی سوسیالیستی. و کارگران برای کسب آگاهی سوسیالیستی و مبارزه با هژمونیسم فکری بورژوایی، به یک حزبِ سیاسی متشکل از عناصر آگاه نیازمند اند. «ایدئولوژی حاکم، ایدئولوژی طبقهی حاکم است» (مارکس)؛ زیرا طبقهی حاکم با بهره برداری از قدرت و امکانات مادی و معنوی، ذهنیتِ حاکم در جامعه را شکل میدهد. روزالوکزامبورک در ضمنِ نکات مشترک در مورد حزب، برخلاف لنین معتقد بود که جنبش خود بهخودی کارگران تلفیق ذهنیت و عینیت در تاریخ است. آگاهی طبقاتی از مبارزه و واقعیتِ زندگی طبقاتی بر میخیزد و حزب طبقهی کارگر نیز متشکل از کارگران است. بهعبارت دیگر از دید روزا کارگران خود میتوانند «از طبقهای در خود» به «طبقهای برای خود» تبدیل شود. یعنی اینکه وحدت اقتصادی و عینی طبقهی کارگر بهطور خود بهخودی قادر است به وحدت سیاسی ارتقا یابد.
در دیدگاه روزا لوکزامبورگ حقایقی وجود داشت که لنین بعد از انقلاب ۱۹۰۵ به اهمیت و ابتکار جنبش طبقهی کارگر که به شوراهای کارگری منجر گردید، پیبرد و در دیدگاه خود، در مورد رابطهای حزب و طبقه، اصلاحاتی وارد کرد. نکات مثبت در دید روزا لوکزامبورگ عبارت است از: ۱) مهمترین پیشرفتها در مورد تاکتیک و شیوه مبارزه در صحنهای واقعی، مبارزه توسط خود کارگران اتفاق میافتد و حزب هیچگاه منبع تمام آگاهیها و رهنمودهای انقلابی طبقهی کارگر نیست. ۲) در مرحلهی پیشرفت و تعالی مبارزه، تفکیک مبارزۀ اقتصادی و مبارزۀ سیاسی کمرنگ میگردد و حتی جدا دیدن این دو، امکان ناپذیر میگردد. ۳) روزا در برابر محافظهکاری رهبران احزاب سوسیالیست هشدار میداد چونکه گرایش نام برده در نتیجهای جدایی این رهبران، از نیروهای پویای طبقه رخ میدهد. دیدگاه روزا در کُل برخلاف لنین، در حدی به قدرگرایی در مورد تشکیلات تمایل داشت و در این مورد، با مارکس، اشتراک نظر داشت. « این تنها کافی نیست که فکر در صدد آنست که خود را متحقق سازد، واقعیت نیز به طرف فکر باید جد و جهد نماید» (درباره مسألهی یهود: مارکس). فراموش نشود که شرایط و اوضاع سیاسی نیز در تفاوت دیدگاههای آنان بی تاثیر نبود. روسیه با رژیم استبدادی تزاری که در آن برخلافِ آلمان، هرگونه فعالیت سوسیالیستی ممنوع بود، بر چگونگی ارتباط حزب و طبقه تاثیر داشت و کمونیستهای روسیه ناگزیر از سازماندهی مخفی و متشکل از مبارزان حرفهای و منضبط بودند. «در یک کشور استبدادی، هرچه بیشتر بتوانیم عضویت در چنین سازمانی را به کسانیکه بهطور حرفهای درگیر فعالیتهای انقلابی بوده و بهطور حرفهای در هنر مبارزه با پلیس سیاسی تعلیم دیدهاند، محدود کنیم كشف سازمان مشکلتر خواهد بود». (چه باید کرد: لنین). همچنان لنین در جامعهای با آرایش طبقاتی متفاوتتری از روزا قرار داشت. آلمان یک کشور صنعتی پیشرفتهی آن زمان بود و طبقهی کارگرِ آن، از لحاظ کمی و کیفی به مراتب از روسیه قویتر بود در حالیکه لنین و بلشویکها به مبارزات طبقاتی کارگری و دهقانی همزمان سروکار داشتند.
لنین به اهمیت روابط گسترده و ارگانیک حزب و طبقه و اصل انتخابی بودن ارگانهای حزبی کاملاً آگاه بود و میدانست که با شکوفا شدنِ اوضاع انقلابی، این رابطه نیز دستخوش تحول جدی خواهد شد. « تحت شرایط آزادی سیاسی، حزب ما تماماً بر پایهی اصل انتخاب، بنا خواهد شد؛ ولی تحت شرایط استبدادی این امر، برای مجموعهی هزاران کارگری که حزب را تشکیل میدهد، غیر ممکن است». (مجموعه آثار لنین، جلد هشتم). لنین همچنان از سانترالیسم دموکراتیک، اتحاد عمل، آزادی بحث و انتقاد را میفهمید. وقایع انقلاب روسیه صحت تیوری لنین در مورد حزب را در عمل ثابت نمود. انقلاب به درستی نشان داد که با بهوجود آمدنِ شرایط انقلابی، یک سازمان کوچک میتواند به سرعت رشد کند و از پشتیبانی تودههای وسیع طبقهای کارگر برخوردار گردد. در جنوری ۱۹۱۷ تعداد اعضای حزب بلشویک ۲۳۶۰۰ نفر بود. در پایان آپریلِ همان سال، این تعداد به ۷۹۲۰۴ نفر رسید و در ماه اگست، این تعداد به مرز ۲۰۰۰۰۰ نفر رسید. (مارکسیسم و حزب، مالینوکس).
تجربهی رشد سریع بلشویکها در صفوف کارگران در شرایط انقلابی، به متفکرانی؛ چون لوکاچ کمک کرد تا سنتزی از تئوریهای سازمانی لنین و روزا را ارائه کنند. او تیوری سازمانی لنینی را در چارچوب تیوری ذهنیتِ انعکاسی مارکس توضیح داد و تفسیر او از این مسأله در واقعیت امر، امتزاجی از تیوری روزا و لنین است. او این کار را با وارد نمودن فاکتور شرایط تاریخی انجام میدهد و ایدههای اساسی را با توجه به مراحل غیر یکسان یک پروسهی انقلابی مورد مطالعه قرار میدهد. او این پروسه را عمدتاً به دو مرحله تقسیم میکند: مرحله یا روند خودبهخودی که تحت اجبار اقتصادی صورت میپذیرد و وظایف حزب عمدتاً به تبلیغ و آگاهیدهی کارگران محدود میگردد؛ اما مرحلهی دوم؛ شامل فاز «قلمرو آزادی انسان» میشود که با بحران سرمایهداری و پروسهی انقلابی آغاز میگردد که با انقلاب سوسیالیستی به اوج خود میرسد. نقش فعال حزب در طرح استراتژی انقلابی در این دوره، برجسته میشود. تعابیر قدرگرایانه از مارکسیسم بود که بهطور مداوم درک نقش فعالِ حزب در مبارزۀ طبقاتی را به تعویق میانداخت. درک لنینی از تیوری حزب را مهمترین دستاورد او در قطع رابطه با درک قدرگرایانهی انترناسیونال دوم میباید پذیرفت.
در تیوری سازمانی لنین قدرگرایی از زاویهی فلسفی مورد نقد قرار نگرفت، لنین و دیگران با طرح عامل زمان، به دو موضوع بسنده کردند. چنین به نظر میرسد که لنین در دراز مدت وحدتِ پرولتاریا و پیروزی سوسیالیسم را یک امر اجتناب ناپذیر میپنداشت و مسألهی اصلی، چگونگی تسریع این پروسه بود و خودِ موضوعِ قدرگرایی بهطور بنیادی مورد نقد قرار نگرفت. این البته آنتونیو گرامشی بود که از دیدگاه فلسفی به این موضوع پرداخت و با وارد نمودن فلسفهی پراتیکی و تاریخ گرایی هیچگونه ابهامی در جبرگرایی اقتصادی باقی نگذاشت. فلسفهی پراتیک گرامشی با تاکید بر عامل انسانِ آگاه در تاریخ و نفی هرگونه قدر گرایی خشک و مکانیکی، مستقیماً به مسألهی حزب انقلابی منجر گردید و وی را به بهترین وجهی برای برخورد با موضوعِ حزب، مجهز نمود. اما توفیق گرامشی در ارائهی یک تحلیل عمیق از حزب، تنها از دقت فلسفی او ناشی نمیشد؛ بلکه برای پیشرفت او در این زمینه، درگیری عمیق او در پراتیک سیاسی جنبش طبقهی کارگر و تحلیل مشخص از آن، پیششرط مهم بود. «عنصر تعیین کننده در هر وضعیت، نیروی دایماً سازمان یافته و از دیر بار مهیا شده است که وقتی اوضاع، مساعد ارزیابی شود، میتواند به میدان بیاید. بنابراین؛ وظیفه این است که به طورِ نظاممند و صبورانه اطمینان حاصل شود که این نیرو تشکیل شده، توسعه مییابد و هرچه بیشتر همگون، فشرده و خود آگاه میشود». (گرامشی)
خلاصه یک حزب انقلابی کارگری، پیشاهنگ طبقه است و نیاز به حزب، از رشد ناموزون طبقهی کارگر نشأت میکند و حزب نه در برگیرندۀ تمام طبقه؛ بلکه بخش پیشاهنگ آن است. حزب، طبقه را رهبری می کند و دنبالهرو طبقه نیست، رهبری آن، یک رهبری درون طبقاتی است. حزبِ انقلابی تامین کنندۀ وحدت طبقه، هژمونی آن و ایجاد همبستگی جهانی آن است. یک حزب انقلابی برای اینکه بتواند یک سازمان مبارز طبقه باشد باید بر اصل مرکزیت دموکراتیک عمل کند. درهم آمیزی مرکزیت و دموکراسی از این جهت مهم است؛ که اولاً حزب بر اساس دموکراسی پیوند ارگانیک خود را با طبقه توسعه میبخشد و وسیلهای خود رهایی سازی طبقه میشود و با فعالیتِ متمرکز، میتواند از پس مبارزه با دشمنِ بسیار متمرکز؛ یعنی دولت بورژوایی بر آید. در روشنی یک چنین بحث کلی از ضرورت حزب، رابطهی حزب و طبقه و مشخصات یک حزب انقلابی، لازم است که بحث را بهطور مختصر در سطح مشخصتر پیگیریم.
مبارزه برای ایجاد حزب: چپ در افغانستان بعد از کودتای ثور و پیامدهای ویرانگر آن تاکنون فرصت نیافته است که در مورد ضرورت و چگونگی تشکیل حزب طبقهی کارگر، کارِ در خورِ توجه، انجام دهد. تشتت فکری و پراکندگی تشکیلاتی از مشخصات بارز آن است. در میان محافلِ متعدد، فقط تعداد اندک وجود دارند که با هویت چپ و سوسیالیستی فعالیت میکنند. آنچه مبارزه برای حزب را دشوار میسازد، عقبماندگی تیوریک، تجارب منفی از احزاب و تشکلهای شکست خورده و دشواریهای اوضاع سیاسی و اجتماعی است.
عقب ماندگی تیوریک چپ در افغانستان بینیاز از بحث است، کافی است به نشرات آنها نگاه شود تا بدانید که افکار آنها هنوز در دورۀ جنگ سرد قرار دارد. اکثریت بقایای چپِ سنتی از احزاب و فعالیت سازمانی تجربهای منفی دارند و این تجربهی منفی را میتوانیم به دو رویکرد خلاصه کنیم: رویکرد پراگماتیستی به حزب و هدف شدن حزب و سازمان. در برخورد پراگماتیستی، حزب به یک وسیلهی مفید یا مضر تقلیل مییابد. چپ پوزیسیون و اردوگاهی به حزب، فقط به مثابهی یک وسیله و ابزار دستیابی به قدرت میدید و هرگونه ضرورت منطقی و تاریخی حزب و پیوند ارگانیک آن با طبقهی کارگر، کاملاً در این رویکرد غایب بود. چپ اردوگاهی این همه بیاعتناییهای خود به اصول و تیوریهای حزب و انقلاب را با موجودیت اتحاد شوروی و اردوگاه سوسیالیستی توجیه میکردند و معتقد بودند که بعد از پدید آمدن اردوگاه سوسیالیستی، اوضاعِ جهان دگرگون شده و دیگر نیازی به تیوری و سبک کار قبلی وجود ندارد. با بودن اردوگاه سوسیالیستی، حزب را تنها ابزاری برای دستیابی به قدرت میپنداشتند. چپ اپوزیسیون که عمدتاً تحت تاثیر تئوریهای مائو و انقلاب چین قرار داشتند، حزب را یکی از سه ابزار انقلاب میدانستند، یعنی حزب با ارتش خلق و جبههی متحد ملی، میتواند یک انقلاب ملی - دموکراتیک را به پیروزی رساند. مسیری که در این دیدگاه، از ایجاد حزب، ترسیم میگردد، در واقعیتِ امر بهجای یک حزب کارگری، یک حزب دهقانی است. در این رویکرد، ما در ضمنِ اینکه یک برخورد پراگماتیستی به حزب را شاهدیم، دسترسی به حزب نیز تقریباً غیر ممکن به نظر میرسد. بدین گونه، حزب و سازمان به یک هدفی در خود، فرا تاریخی و دست نیافتنی تبدیل میشود. از همین روست که سازمانهای متعلق به این گرایش، به ندرت دغدغهای حزب سازی را داشتهاند و اقلیتی که دست به تشکیل حزب زده اند، در عمل فقط به تابلوی حزب دست یافته اند. برخورد نادرست و غیر اصولی به مسألهی حزب، تا کنون پیامدی جز شکست و سرخوردگی از حزب و مبارزه، نتیجهای دیگری بهبار نیاورده است. آنانی که حتی هنوز از مبارزه دست نکشیدهاند؛ ولی به دلایل گوناگون و از جمله، نامناسب بودن اوضاع سیاسی و اجتماعی، مبارزه برای حزب را یک تلاش بیفایده و کاری قبل از موقع، میدانند.
اوضاع سیاسی و اجتماعی موجود، همزمان میتواند چالش و فرصتی در پروسهی ایجاد حزب در کشور باشد. رژیم طالبانی یک رژیم فاشیستی و بهشدت ضد دموکراتیک است. مبارزه و سازماندهی در یک چنین اوضاع اختناقی، با مخفیکاری شدید همراست. کار مخفی و نبود شرایط قانونی دامنهای نفوذ در میان طبقه را با محدودیتهای زیادی روبرو میسازد. فقر و بحران اقتصادی و سیاسی اگر از سویی زمینهساز مبارزه سیاسی و طبقاتی است؛ اما از سویی دیگر، سطح توقعات کارگران را نیز کاهش میدهد. زمانیکه نجات از فقر مفرط و بیکاری به یک خواست اصلی تبدیل گردد، مطالباتی مانندِ بهبود شرایط کار و افزایش دستمزد، عملا بیمعنا میگردد. زمانیکه سطح بیکاری بیشتر از پنجاه درصد باشد و جامعه در چنگال یک گروه فاناتیک و بیمسؤلیت قرار داشته باشد، دشواری مبارزهای طبقاتی قابل فهم است. نباید از یاد برد که عدم مبارزه جمعی و متشکل میتواند در دراز مدت هزینهای به مراتب سنگینتر بر جامعه تحمیل نماید. خودسوزی انجنیر شمس جوان ۲۷ ساله در این اواخر در اعتراض به بیکاری، تحقیر و فقر و یا افزایش سرقتهای مسلحانه، شواهدی از بروز تراژدی عظیم انسانی در آینده است. حزب انقلابی کارگران که در پیوند با مطالبات اقتصادی و سیاسی بهوجود بیاید، باید بر افرازنده واقعی شعارِ «نان، کار و آزادی» باشد، شعاری که جنبش زنان افغانستان نیز آن را شعار اصلی خود میداند. حزب کارگری باید حزب تمام اقشار اجتماعی باشد که با این شعار همنوایی و همدلی دارند.
پراکندگی جریان چپ در افغانستان تاکنون عمدتاً جنبهی ایدئولوژیکی داشته است. نسل پیشین که در خارج و داخل کشور پراکندهاند و با وجود شکستها و تجارب فراوان، در فقدان یک نقد و جمعبندی کماکان در باور و ایدئولوژیهای گذشته باقی ماندهاند و هنوز اذهان شان در مکاتب ایدئولوژیکی قرن بیستم گرفتار میباشند. بنابراین؛ راه بیرون رفت از تشتتِ موجود نه تشدید مبارزه ایدئولوژیک، کاری که تا به حال نتیجهای مثبت، در پی نداشته است؛ بلکه اتحادِ عمل انقلابی است. اتحاد عملی که در پرتو یک برنامهای مبارزاتی نسبتاً کلی و بنیادی تنظیم گردد. یک چنین برنامهای میتواند نقطهای شروعِ خوبی برای یک پراتیک انقلابی مشترک باشد. پراتیک مبارزاتی مشترک که؛ چون بستر رودخانه، میتواند جوی بارهای زیادی را در مسیر مشترک هدایت کند.
ایجاد هستههای سوسیالیستی در داخل و توسعهای آن در میان نسل جوان از وظایف اصلی تشکلهای کمونیستی است. هستههایی که باید بتوانند با مطالبات و اعتراضهای تودهها بهویژه کارگران همنوا شوند. تامین ارتباط و اطلاع رسانی سریع در عصر موجودِ دیجیتال بهطور بیسابقهای افزایش یافته است، امکانی که دهههای قبل برای مبارزان غیرقابل تصور بود. اینترنت و رسانههای اجتماعی، انقلاب بزرگ را در تامین روابط و اطلاع رسانی فراهم نموده است و امروز تقریباً هر فرد رسانهای خود را دارد. گرچه همگانی شدن رسانه، اعتبار و کیفیت اطلاعات را بهطور کُلی کاهش داده است؛ اما استفادۀ موثر از آن، امکانات گستردهای را برای جامعه در کل و نیروهای پیشرو و انقلابی گشوده است. یک چنین تحول بزرگ نمیتواند تاثیر مهمی در سازماندهی و در ایجاد و توسعهای فعالیتهای حزبی نداشته باشد. تاثیر رسانههای اجتماعی در بروز جنبشهای اجتماعی که از لحاظ تشکیلاتی بر شبکهها استوار است، در سطح یک کشور، منطقه و جهان را شاهد بوده ایم. نقش رسانههای اجتماعی در بهار عربی، خیزشهای انقلابی در ایران و جنبش «می تو» نمونههای مشخص آن است. رژیم و نیروهای ارتجاعی و ضد آزادی در جهان از رسانههای اجتماعی هراسان اند. رژیم جمهوری اسلامی در مقابله با جنبش انقلابی مردم، اینترنت را ماهها بسته بود، کاری که پیش از آن، توسط رژیم طالبان اجرایی شد؛ اما دوام نیافت.
گرچه سازماندهی شبکهای پیش از اینترنت و رسانههای اجتماعی نیز وجود داشت و اما در شرایط حاضر این گونه سازماندهی بیش از پیش، معمول و امکان پذیر شده است. سازماندهی شبکهای شکل جدید از روابط است که بهجای تنظیم روابط از بالا به پایین و به شکل هرمی، روابط افقی و محلی تنظیم میگردد که از درجهی بالایی همکاری و انعطاف پذیری با اوضاع و محیط ناپایدار را، دارا میباشد. شبکهها جز حلقههای اجتماعی که در اطراف ما وجود دارد، چیز دیگری نیستند؛ اما هر شبکه بهطور طبیعی سازمان مییابد. هر فرد جایگاه مشخصی در شبکه دارد و قدرتش هم در شبکهی اطرافش نهفته است و به همان گونه، قدرت شبکهها به نقش فعالِ فرد، بستگی دارد. ضرورت سازماندهی شبکهای در رژیمهای استبدادی، بیشتر خوانایی دارد؛ چونکه با جامعه و نبض پر تنش آن، در پیوند همیشگی قرار دارد که بسیاری احزاب سیاسی از این مزیت محروم اند. اتوریته در این گونه سازماندهی غایب نیست؛ بلکه بنابر ساختار افقی خود، معضلات را بر اساس ساز و کار های افقی - محلی به پیش میبرد. در ساختار شبکهای، اتوریته معنای ساختاری ندارد؛ بلکه کاراکتر گفتمانی و توازن قوا مییابد.
گفتمانی دست بالا پیدا میکند که بازتاب دهندۀ واقعیات مبارزاتی باشد. ادغام سازماندهی شبکهای با سازماندهی حزبی، متناظر با پیوند حزب با جنبش اجتماعی و طبقاتی است. حزب جنبش بنیاد کارگری، آن حزب خواهد بود که میتواند جامعه را از حاکمیت سرمایه عبور دهد.
نتیجهگیری: بحث حزب در مبارزهای طبقاتی کارگران و ستمدیدگان یک جامعه، یک موضوع و پلمیک مهم است. حزب، کارگران را از «طبقهای در خود» برای «طبقهای برای خود» و به سوژهای انقلابی ارتقا میبخشد. تبدیل شدنِ کارگران به سوژهای انقلابی، از واقعیت متناقض و کلیت غیر ارگانیک سرمایهداری منشأ میگیرد، پروسهای که نه یک روند خودبهخودی؛ بلکه محصول و نتیجهی فعالیت عناصر متشکل پیشرو طبقه یا حزبِ طبقه، رخ میدهد. نقشی که با تحول سطح آگاهی طبقه بهطور دایم در حال تغییر است. با گسترش آگاهی طبقاتی، نقش آگاهی بخشی حزب نیز رو به کاهش میگذارد؛ چون که حزب هر چه بیشتر در دسترس طبقه قرار میگیرد. با بروز انقلاب، حزب، آگاهی و طبقه بهم رسیده و فرآیند آزادی طبقهای کارگر تحقق مییابد.
دینامیک رابطهی حزب و طبقه، با سنتز از دیدگاههای لنین و رزا لوکزامبورگ حاصل میشود، نظریه پردازانِ مارکسیستی مانندِ لوکاچ و گرامشی در این راستا نقش مهمی بر عهده داشته اند. لوکاچ با مقولهی ذهنیتِ بازتابی و گرامشی با فلسفهی پراتیکی، به تیوری حزب و رابطهی حزب و طبقه پیشرفتهای تیوریکِ ارزندهای انجام دادند. تیوری حزب با تغییر اوضاع و موقعیت طبقهی کارگر در حال تحول و غنایابی است.
تجربه و برداشت مبارزان چپ در افغانستان از حزب و سازمانیابی، با وقایع ناگوار که در این چند دهه رخ داد، تا کنون منفی بوده است. تبدیل حزب به ابزار قدرتگیری جمعی از افراد و یا یک هدف در خود، این پدیدۀ تاریخی منطقی را از محتوا کاملاً تهی کرده بود. طرح مسألهی حزب در افغانستان یک معضل نظری است که با واقعیت دشوار و پیچیدهای همراه است. واقعیتِ دشوار که با فقر و بیکاری کارگران، گرایشات دینی و اتنیکی آنها، فاشیسم حاکم دینی و پراکندگی فعالان سوسیالیست، تجلی مییابد. علیرغم این همه موانع، تضاد طبقاتی مهمترین تضادی است که جامعه به آن گرفتار است. تضادی که خود را عمدتاً در فقر و بیکاری گستردهای متبارز میساخت. همان گونه که آگاهی، گرایش به پایهی مادی دارد، واقعیت مادی نیز گرایش به آگاهی دارد. رسیدن این دو بهم، ایجاد حزب است، حزبی که متناسب با تحولات اجتماعی و تکنیکی سازماندهی میگردد. حزب یک ضرورت اصلی مبارزه طبقاتی است.
لطفا نظرات خود را با ما شریک سازید
مخاطبین گرامی برای برقراری ارتباط با اتحاد مبارزان سوسیالیست میتوانید با استفاده ازین فورم با ما در ارتباط باشید، سوالات و نظراتتان را با ما در میان بگذارید، با ما بیشتر آشنا شوید و گزارشات تصویری، صوتی و نوشتاری خود را برای ما ارسال کنید.