جنگ امپریالیستی و برخورد به آن
حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران که وارد پنجمین هفتهای خود می شود، بازتاب واقعیت ژئوپلیتیکی و ژئواکونومیکی این دوره است. دورهای گذار، دوره افول هژمونیسم غرب و در رأس ایالات متحده آمریکا که کماکان با چنگ و دندان در برابر این فرایند مقاومت میکند. با رویکار آمدن مجدد دونالد ترامپ، تصور عمومی بر این بود که او بیشتر به رقابت اقتصادی با چین و سر و سامان دادن به وضعیت داخلی و اقتصادی آمریکا متمرکز خواهد شد. او که به ادعای برخی از چپگرایان سابق مانند مایکل پارسنی یک «انزواگرای ضد امپریالیست» تلقی میشد، ادعایی که بیمصرفی آن خیلی زود ثابت گردید. جنبش «ماگا» و شعار «اول آمریکا» از ابتدا ماهیت فاشیستی- امپریالیستی داشت که با شعار نازیستها، «آلمان بالاتر از همه» بیشباهت نبود. «ماگا»ی ترامپ خیلی زود واقعیت عملی خود را با تهدیدهای نظیر اشغال کانال پانامه، انضمام کانادا و گروئنلند به آمریکا و حمله به ایران به نمایش گذاشت.
گفتمان سوسیالیستیمطالب رسیده
حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران که وارد پنجمین هفتهای خود می شود، بازتاب واقعیت ژئوپلیتیکی و ژئواکونومیکی این دوره است. دورهای گذار، دوره افول هژمونیسم غرب و در رأس ایالات متحده آمریکا که کماکان با چنگ و دندان در برابر این فرایند مقاومت میکند. با رویکار آمدن مجدد دونالد ترامپ، تصور عمومی بر این بود که او بیشتر به رقابت اقتصادی با چین و سر و سامان دادن به وضعیت داخلی و اقتصادی آمریکا متمرکز خواهد شد. او که به ادعای برخی از چپگرایان سابق مانند مایکل پارسنی یک «انزواگرای ضد امپریالیست» تلقی میشد، ادعایی که بیمصرفی آن خیلی زود ثابت گردید. جنبش «ماگا» و شعار «اول آمریکا» از ابتدا ماهیت فاشیستی- امپریالیستی داشت که با شعار نازیستها، «آلمان بالاتر از همه» بیشباهت نبود. «ماگا»ی ترامپ خیلی زود واقعیت عملی خود را با تهدیدهای نظیر اشغال کانال پانامه، انضمام کانادا و گروئنلند به آمریکا و حمله به ایران به نمایش گذاشت. تجربه نشان داد که ادارهای ترامپ این بار میخواست منطق سرمایه و قلمروی امپریالیستی را همزمان با ابزارهای چون تحریم، تعرفه و عملیات نظامی به پیش ببرد. اداره ترامپ پس از حملهی محدود و موفقانهی نظامی به ونزوئلا، سرمست از آن پیروزی به سراغ ایران رفت تا سرمستیاش را دوچندان سازد. ایران به دلائل موقعیت جغرافیایی، منابع انرژی (گاز و نفت) و خصومت دیرینه با آمریکا نمیتوانست یک گزینهای مناسب نباشد؛ اما آنچه حمله به ایران را در این مقطعِ زمانی بیشتر وسوسه انگیز میکرد، تشدید بحران سیاسی در ایران بود. تضاد مردم با رژیم.
منطق امپریالیسم سرمایهداری: ترامپ فاشیست و شرکا با قرار داشتن در رأس یک امپریالیسم سرمایهداری، ناگزیر از فرمانبرداری از منطق اصلی آن است. طوری که اشاره شد، ادارۀ ترامپ با تعرفهها و پا گذاشتن روی گلوگاههای انرژی و استراتژیک جهانی، سعی میکند قدرت رقابت و بازدهی را به اقتصادِ از رمق افتادۀ آمریکا دوباره بازگرداند همانگونه که میدانیم این دو منطق، منطق قلمرو و سرمایه در ضمنِ استقلال، تضاد و بهم پیوستگی میتوانند جبران کننده ضعف و نارسایی یکدیگر باشند. دولت به نمایندگی از منطق قلمرو در یک کشور سرمایهداری و در یک شرایط عادی به دفاع و حفظ قلمرو عمل میکند در حالیکه بنگاههای تولیدی و اقتصادی به افزایش مداوم انباشت سرمایه میپردازند، انباشتی که حوزهای عمل آن را بازار جهانی در بر میگیرد. یا بهعبارت دیگر منطق قلمرو درونگرا و ملی و منطق سرمایه برعکس آن برونگرا و جهانی است. این دو جهت، یک تضاد دیالکتیکی را شکل میدهد که در ضمنِ تفاوت در یک وحدت ناگسستنی قرار دارند و معمولاً ضعف یک جهت، تضاد با قدرت جهت دیگر، جبران پذیر است تا سیستم بتواند همچون یک کلیت کارکرد موثرتری داشته باشد.
ایالات متحدۀ آمریکا گرچه هنوز در جایگاه اول قدرت اقتصادی جهان سرمایهداری قرار دارد؛ اما دیریست که در رقابت اقتصادی با اقتصادهای نوظهور جهان، از جمله چین کم آورده است. روی آوردنِ حکومت ترامپ در اجرای تعرفههای اقتصادی برای حفظ نهادهای تولیدی داخلی آمریکا، شاهد بر این ادعاست. ضعف و نارسایی منطق سرمایه امپریالیسم سرمایهداری آمریکا، دولت این کشور را واداشته تا از طریق منطق قلمرو و سیاست ژئوپلیتیکی این کمبود و ناتوانی را جبران نماید. دولتهای امپریالیستی معمولاً در چنین حالتی به مداخله و اشغال متوسل میشوند که پیامد آن جز جنگ، چیزی دیگری نیست. اهداف تمام جنگهای امپریالیستی در نهایت به منطق سرمایه و در خدمت برتری اقتصادی قرار دارد، همه، جنگهای امپریالیسم سرمایهداری از جمله جنگ اول و دوم جهانی برای دستیابی به این مقصد به وقوع پیوست و حمله آمریکا و اسرائیل بر ایران، نمیتواند از این منطق امپریالیستی پیروی نکند.
منطق تاریخی امپریالیستی: منطق دیالکتیکی در هر پدیدۀ مشخص اجتماعی، در جغرافیا و زمان معین، با شرایط خاص و در تلفیق با انضمامهای ویژه از جمله واقعیتهای غیر ضروری و تصادفی، منطق تاریخی یک حادثه را پدید میآورد. حمله آمریکا و اسرائیل به ایران از یک منطق تاریخی مشخص امپریالیستی پیروی میکند. ذخایر نفت، موقعیت استراتژیک و شاهرگهای انتقال انرژی، ایران و کشورهای خلیج و غرب آسیا را به مناطق دلخواه و وسوسه انگیز ژئوپلیتیکی قدرتهای بزرگ امپریالیستی، از دیر بدینسو تبدیل کرده است. نفس تشکیل کشور یهودی در این منطقه که از آغاز تا کنون بهمثابه کلونی امپریالیسم غرب عمل نموده، اهمیت ژئوپلیتیکی این منطقه را ثابت میسازد. آمریکا و غرب جمعی دایماً سعی کردهاند تا این منطقه را در کنترل خود داشته باشند. انقلاب ایران، استراتژی غرب را در این منطقهی حساس را به چالش مواجه نمود، چالشی که دههها با فراز و نشیبهای زیادی همراه بوده است. آمریکا با پایان جنگ سرد و فروپاشی بلوک شرق، اولین قدرتنمایی خود در این منطقه را به منصهای نمایش گذاشت. جنگ اول خلیج. حادثهی یازده سپتامبر ۲۰۰۱، زیر عنوان جنگ با تروریسم، منطق قلمرو امپریالیستی را ابتدا با مداخلهی نظامی به افغانستان و سپس حمله نظامی به عراق، فعال کرد. اشغال کم هزینهای و حفظ پر هزینهای این دو کشور، غرب و آمریکا را به ترک این کشورها مجبور نمود و با خروج مفتضحانه از افغانستان، در عمل گشودن «جعبه پاندورا» برای غرب بود. پوتین به اوکراین لشکر کشید و حماس کشتار و گروگانگیری ۷ اکتبر را رقم زد. نقش پر رنگ جمهوری اسلامی ایران در همهی این حوادث از چشم غرب پنهان نبود. غرب ابتدا از طریق تحریمهای اقتصادی خواست آن را تلافی کند و این تقابل پس از آغاز جنگ اسرائیل با حماس و «محور مقاومت» یک مسیر تصاعدی به خود گرفت و در ادامه، نمیتوانست دامنگیر ایران نشود. ضعف و ناتوانی نیابتیهای ایران در برابر اسرائیل در منطقه و مهمتر از همه درگیری مردم با رژیم اسلامی در داخل، جمهوری اسلامی را در مینوی جنگی غرب و رژیم نیابتی آن، دولت اسرائیل، قرار داد.
رژیم ولایت فقیه اینک با جنگ امپریالیستی، در دو جبهه درگیر جنگ است: جنگ امپریالیستی و جنگ با مردم ایران. سالهاست که این رژیم با مردم ایران در جنگ است و پس از هر سرکوب خونین جنبش انقلابی جدید و سهمگینتری قد برافراشته است. جنبش دیماه ۱۴۰۴ و سرکوب وحشیانه آن به جهان نشان داد که این رژیم بیرحم و خون آشام متزلزل و در آستانهی نابودی قرار دارد. این چیزی بود که ترامپ و نتانیاهو را تشجیع نمود تا با حملات هوایی و از جمله با کشتن رهبران رژیم، کار جمهوری اسلامی را سریعاً یکطرفه کنند و مدال پیروزی بر مهمترین منطقه ژئوپلیتیکی جهان را از آن خود کنند.
این جنگ تاکنون آنگونه که آمریکا و متحدین گمان میکردند، خوب پیش نرفته است. جمهوری اسلامی هنوز پا برجاست، از جنبش انقلابی داخل برای سرنگونی هنوز خبری نیست. ادامه جنگ به شکلی که تاکنون جریان داشته است، جز شوک اقتصادی درداخل و خارج ایران نتیجهی دیگری در درپی نداشته است. فشار اقتصادی این جنگ بهویژه در قیمت نفت و گاز در سراسر جهان احساس میشود که با ادامهی آن میتواند همه هزینههای زندگی را تحت تاثیر قرار دهد. با فرسایشی شدن این جنگ، بدون تردید یک رکود بزرگ اقتصادی اقتصاد جهان را تهدید میکند.
در آن صورت، پیامد ژئواکونومی و ژئوپلتیکی آن میتواند سهمگین باشد. نتیجه نهایی هر جنگ پیروزی یک طرف و شکست طرف مقابل است و از قراین بر میآید که یک چنین نتیجهای در این جنگ، فعلا متصور نیست. جنگ امپریالیستی، جنبش انقلابی مردم را به حاشیه رانده است، کاری که در بسیاری از جنگ امپریالیستی با رژیمهای دیکتاتوری رخ میدهد. سرنگونی رژیم با حملات هوایی ناممکن به نظر میرسد و آمریکا نمیخواهد با اعزام نیروی زمینی، تجارب ناکام گذشته را تکرار کند. ادامهی جنگ به نفع جنبش انقلابی ایران نیست. نفع جنبش انقلابی و آزادی خواهانهی ایران در تضعیف رژیم در پایان این جنگ است، نفعِ که با عدم موفقیت امپریالیسم آمریکا و اسرائیل مردم جهان را مستفید خواهد کرد. انتظار شکست همسویه از هر دو طرفِ این جنگِ ارتجاعی آن چیزی نیست که همهای نیروهای انقلابی خواستار آن باشد، در این مسأله ما به رویکرد های متفاوتی مواجه هستیم.
رویکرد های متفاوت: چپها و کمونیستها در ایران و جهان، موضع واحدی در مورد این جنگ ندارند. تشتت فکری در میان آنها در تحلیل و برخورد به این موضوع میتواند به نقش و جایگاه سیاسی آنها تاثیرات منفی در پیداشته باشد. رویکردهای متفاوت جریانها میتواند ریشه در شناخت شناسی و منافع طبقاتی داشته باشد. یکی از دلایل این اختلاف و برداشت متفاوت، ماهیت مشابه دو طرف این جنگ است. امپریالیسم تجاوزگر و اسلامیسم ستمگر. جنگ میان هژمونیسم منطقوی و هژمونیسم جهانی. دو رویکرد چپ تاکنون در این جنگ از همه بارز تر است: عامل اصلی جنگ جمهوری اسلامی یا آمریکا.
چپ و کمونیستهای که حمله آمریکا و اسرائیل را توجیه میکنند، مدعی اند که رژیم اسلامی ایران با سیاستهای خصمانهی خود عامل اصلی این جنگ است. جنگی که با شرارت رژیم اسلامی برپا گردیده به تضعیف این رژیم خواهد انجامید و در نتیجه، کمونیستها میتوانند مانند لنین در جنگ اول جهانی، جنگ را به انقلاب، فاجعه را به فرصت تبدیل کنند. از این دیدگاه جنبش «زن، زندگی و آزادی» آن جنبش و پایگاه اجتماعی وسیع و نیرومند است که میتواند کار رژیم اسلامی تضعیف شده، پس از جنگ را با یک خیزش انقلابی یک طرفه کند و جهت تدارک برای یک چنین تحولی کمونیستها موظفاند که در یک همسویی با طیف گستردهای از نیروهای دموکراتیک و انقلابی قرار گیرند.
جمهوری اسلامی را علت اصلی این جنگ دانستن، در شناخت شناسی مارکسیستی، چیزی جز فراتر نرفتن از پدیدار و نه دیدن پیوند میان ذات و پدیدار نیست. درک دیالکتیکی بر عکس آن متضمن ایناست که با فراتر رفتن از پدیدار به ذات، پیوند دیالکتیکی برقرار میگردد. پیوندی که در یک حرکت از پیدار به ذات، و از ذات انتزاعی و ساده به پدیدار با شامل سازی تعینهای بیشتر، از سطوح انتزاعی به سطوح کمتر انتزاعی، بهدست میآید. با یک چنین روش از سطح به عمق و برعکس با مدد تفکر انتزاعی، ما را قادر میسازد تا به درک کلیت مسأله دستیابیم. پدیدار یا نمود با اینکه مرتبط به ذات است، در عین حال که پرده کشا است، پرده پوش آن نیز میباشد. به گفتهی مارکس «اگر نمود بیرونی و ذاتِ چیزها مستقیما بر یکدیگر منطبق بودند، اصلا نیازی به علم نبود».
این ادعا که رژیم اسلامی با دشمنی آشکارا و ممتد با آمریکا و اسرائیل و یا کوشش در دستیابی به سلاح هستهای، عامل اصلی این جنگ است، نه تنها تکرار ادعای آمریکا و اسرائیل در این جنگ است؛ بلکه از نظر شناختشناسی دیالکتیکی، ذاتی پنداشتن واقعیتپنداری و گیر کردن به انضمامیت کاذب میباشد. شکی نیست که جمهوری اسلامی محصول یک انقلاب ضد امپریالیستی است که قریبِ نیمقرن پیش در این کشور بهوقوع پیوست. انقلابی که با مصادره اسلامیست با حمایت ضمنی غرب، به یک ضد انقلاب ملی و دموکراتیک تغییر ماهیت داد. ضد امپریالیستی بودن فقط در سطح فرهنگی، به ضد «فرهنگ غربی» تقلیل یافت و بهجای یک نظام دموکراتیک، یک حکومت خشن اسلامی به قدرت رسید. تعارض فرهنگی با غرب به هویتِ جناح راست رژیم، و تصفیه حسابهای جناحی درونِ نظام، تبدیل گردید. جمهوری اسلامی در طولِ این مدت منافع اصلی غرب، منافع اقتصادی، را محترم شمرده و قانون بازی کاپیتالیستی را رعایت نموده است و با حملهی آمریکا به عراق و افغانستان در همسویی با غرب قرار داشت. حملاتی که در عمل به توسعهی نفوذ جمهوری اسلامی در منطقه کمک کرد. جناح «اصلاح طلب» و عملگرای جمهوری اسلامی دایماً خواستار ارتباط عادی با غرب و بهویژه ایالات متحده بوده است، خواستی که سرانجام با معاهدۀ برجام در زمان اوباما و روحانی تحقق یافت. با رویکار آمدنِ ترامپ در آمریکا، با اتخاذ سیاست تهاجمی آمریکا، تضاد و تقابل میان ایران و آمریکا تشدید یافت. این آمریکای ترامپ بود که با ابطال معاهدۀ برجام و تحریمهای اقتصادی و فشارهای سیاسی، فضای سیاسی را رقم زد که پیامد منطقی آن جنگ جاری کنونی است.
رویکرد دیالکتیکی جنگ و سیاست که تضاد درونی با تضاد بیرونی را در یک کلیت دیالکتیکی مورد توجه قرار میدهد، میتواند در درک مسأله و پیامدهای احتمالی این جنگ به ما کمک کند. اشارات کوتاه به شیوه و تحلیل دیالکتیکی لنین از جنگ و انقلاب که در جنگ اول جهانی صحتاش را ثابت نمود، در تشخیص رویکرد درست از نادرست، میتواند سودمند باشد. لنین قبل از همه به درک رابطه، میان تیوری و پراتیک تحول بنیادی پدید آورد و این رابطه را از شکل کاربستی تیوری در پراتیک به شکل قوام بخشی متقابل و از پیش تعیین نشده تغییر داد. یا بهعبارت دیگر در یک مبارزۀ انقلابی در هر شرایط و از جمله فضای جنگی که با پیچیدگیهای بیشتری همراه است، تیوری و پراتیک دست بهدست هم به پیش میروند. مجزا ندیدن تیوری و پراتیک، ما را قادر میسازد تا به درک و «تحلیل مشخص از شرایط مشخص» دست یابیم. رویکردی که پیوند متقابل میان پیش بینی و تجربهگرایی را در خودِ مفهوم انقلاب، متحقق میسازد. برخوردی که امکان میدهد «مطلق در درون نسبی بهگونهای تثبیت گردد که مستقل از امر رویداد پذیری باشد که بسیج تودهها در آنصورت میگیرد» (تاملاتی در باب دیالکتیک لنین، کوندراشوف). لنین توانست افق انقلاب سوسیالیستی را با تعدد نیروهای اجتماعی درگیرِ انقلابِ جاری با استفاده از تاکتیکهای متفاوت مبارزاتی، پیوند دهد. از دید لنین، اندیشیدن و عملکردن در یک شرایط مشخص نافی دو سادهسازی است: سادهسازیی که از طرف جنگ تحمیل میشود و تقلیلگرایی طبقاتی که مارکسیستهای ارتدوکس انجام میدهند. لنین به خوبی میدانست که تمام انقلابها ناخالص و با انضمامهایی معین همراه است. خلاصه لنین با شعار «تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی» میخواست نشان دهد که جنگ یک فاجعه نیست و با دیدن تضادهای خاص آن و استفاده از آنها میتواند به فرصت انقلابی متحول گردد. او میدید که تودهها و طبقات تحت ستم و استثمار در جنگ اول جهانی شامل بودند و جنگ تمامِ جامعه را فرا گرفته و نمیشد آن را تنها به رویکرد دولتها تقلیل داد. او دریافته بود که درگیر شدن تودهها در جنگ در دراز مدت غیر قابل کنترل برای دولت و طبقهی حاکم است و این میتواند منجر به شرایط انقلابی شود. او در این فرایند، امکان جنگ علیه جنگ را میدید که با وارد شدن در آن میخواست منطق صرفاً نظامی جنگ را متحول نماید.
اما، جنگ جاری که آمریکا و اسرائیل در ایران براه انداخته اند، تودهها، طبقه کارگر و نهادهای طبقاتی و اجتماعی را عملاً از صحنهای جنگ و مبارزه در شرایط فعلی به حاشیه رانده اند؛ زیرا جنگ جاری در ایران، جنگ میان رژیم به خصوص سپاه پاسدارن و امپریالیسم آمریکا و اسرائیل است. ادامهی جنگ به اینصورت احتمال اینکه بتواند به یک شرایط انقلابی برای سرنگونی رژیم منجر گردد، با توجه به تحلیل لنین، امکان ناپذیر به نظر میرسد و گزینههای بعد از جنگ نیز در هالهای از ابهام قرار دارد.
چپ ضد امپریالیستی در بیراهه کشیدن طبقهی کارگر و تودهها تاریخ طولانی دارد. این رویکرد ملی گرایانه و شوونیستی از انترناسیونال دوم به میراث مانده است. گرچه احزاب رفرمیست انترناسیونال دوم در شرایط انقلابی به بن بست رسیده و به احزاب رسمی بورژوایی تغییر ماهیت دادند؛ اما دیدگاههای دترمینیستی و اقتصاد محور آنها در اشکال متفاوت در احزاب که تا هنوز با پسوندهای مارکسیستی و کمونیستی فعالیت میکنند، ادامه دارد. از منظر تکاملگرایی اقتصادی، امپریالیسم تنها عامل اصلی ستم، فقر و جنگ پنداشته میشود، بنیاد فکری که چپ ضد امپریالیست بر آن شکل گرفته است. چپی که همسویی خود با اسلامیستها و نیروهای ارتجاعی را با ضد امپریالیست بودن آنها توجیه میکند. بخش اعظم از نیروهای چپ که در جنگ جاری از جمهوری اسلامی دفاع میکنند، بهطور یکجانبه فقط به جنگ و تضاد رژیم اسلامی با امپریالیسم آمریکایی متمرکز بوده و به تضاد درونی جامعه ایران، تضاد مردم با حکومت آخوندی، اهمیت نمیدهند. با یک چنین یکجانبهگری غیر دیالکتیکی، عملاً در صف رژیمهای مرتجع؛ چون جمهوری اسلامی قرار میگیرند. رژیمی که با کشتار و سرکوب تا بحال به حیات ننگین خود ادامه میدهد. رژیمی که با خلق ایران در یک جنگ مرگ و زندگی قرار دارد.
اگر مقاومت رژیم ایران بخشی از مقاومت «جنوب جهانی» پنداشته شود که هژمونیسم غرب و در رأس ایالات متحده را به چالش کشیده است، درین صورت آیا نباید از مقاومت این رژیم در برابر هژمونی امپریالیستی غرب حمایت شود؟ این پرسش بخش از طیف چپ حامی جمهوری اسلامی در این جنگ است. مبارزه با هژمونیسم امپریالیستی غرب در اولویت هر چپ و سوسیالیست انقلابی جهان قرار دارد، امری که با تحلیل مشخص از جنگ جاری، با مطالبهی ختم فوری این جنگِ امپریالیستی امکان پذیر است. قدر مسلم ایناست که ضربهای این جنگ امپریالیستی بر جنبش انقلابی و آزادیخواه ایران سهمگینتر از صدماتی است که رژیم اسلامی از آن متضرر میگردد. این جنگ با طولانی شدن میتواند به باز آفرینی اعتبار سیاسی این رژیم در سطح جهان کمک کند. این جنگ همچنین به سپاه پاسداران فرصت میدهد تا حاکمیت را کاملاً در اختیار گیرد. این جنگ مانند هر جنگی، از غیرنظامیان قربانی میگیرد. کشتار مدرسه میناب یکی از صدها نمونهای قربانیان این جنگ است. ادامهی این جنگ، بهویژه با تخریب زیرساختهای اقتصادی، تاثیرات ویرانگر بر زندگی مردم بهجا خواهد گذاشت. خلاصه همسویی با امپریالیسم یا اسلامیسم در عمل، اعلام دشمنی با مردم ایران، کارگران و سایر طبقات و اقشار تحت ستم است. قربانیان اصلی این جنگ ارتجاعی مردم شریف، رنج دیده و آگاه ایران است.
نتیجهگیری: جنگ امپریالیستی آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی ایران، جنگ مردم ایران نیست، مردم ایران قربانی رژیم آدمکش اسلامی و جنگجاری امپریالیستی اند. ضربهی این جنگِ امپریالیستی و عظمت طلبانه فقط به ایران محدود نمیشود، پیامد منفی آن جهانی است. شوکُهای اقتصادی ناشی از این جنگ، بر زندگی و معیشت میلیونها انسان هماکنون در جهان سایه افگنده است. این جنگ فقط در چارچوب منطق، استراتژیهای ژئوپلیتیکی و ژئو اکونومی، امپریالیستی که برای سلطهگری بر جهان و خواب منابع انرژی و گذرگاههای آن را میبینند، قابل درک و پذیرفتنی است. این جنگ همچنین میتواند برای رژیم دینی و «امت شهادت پرور» آن «موهبتالهی» تلقی شود که در یک جنگ مرگ و زندگی با مردم انقلابی ایران قرار دارند. نباید گذاشته شود که ادامهی این جنگ جنبش آزادیخواهی ایران، جنبش «زن، زندگی و آزادی»، را حاشیهای سازد، هدفی که با مبارزهای متحدانه و همزمان با امپریالیسم لجام گسستهی آمریکا و اسلامیسم هار ولایت فقهای دست یافتنی است.