درس‌هایی از اعتراضات دختران در برابر رژیم آپارتاید طالبانی

همان‌طور که بارها گفته‌ام، فارغ از کمیت و گستردگی اعتراضات 1401 و 1402 دختران افغانستان در برابر آپارتاید جنسیتی در حال تکوین طالبانی، خود نفس این اعتراضات پیشاپیش پیامی به تاریخ نرینه‌محور افغانستان بود: «دیگر بس است! این بار این ما هستیم که تاریخ را خواهیم نوشت!.» اگر اعتراضات سازمان یافته‌ی حزبی را ـ به ویژه در دهه‌ی شصت شمسی ـ نادیده بیانگاریم، اعتراضات دختران در تاریخ افغانستان بی‌نظیر بود. برای نخستین بار در تاریخ، این زنان بودند که به مثابه سوژۀ اصلی میدان سیاست ظاهر شدند. بنابراین حضور خیابانی دختران معترض، یک نه بزرگ به تک‌گویی خاک‌خورده و کهنه و واپس‌گرا و تاریخی مرد ـ پدرسالاری مسلط بود.

گفتمان سوسیالیستیمطالب رسیدهزنانویژه هشت مارچ

نویسنده: عتیق اروند

همان‌طور که بارها گفته‌ام، فارغ از کمیت و گستردگی اعتراضات 1401 و 1402 دختران افغانستان در برابر آپارتاید جنسیتی در حال تکوین طالبانی، خود نفس این اعتراضات پیشاپیش پیامی به تاریخ نرینه‌محور افغانستان بود: «دیگر بس است! این بار این ما هستیم که تاریخ را خواهیم نوشت!.» اگر اعتراضات سازمان یافته‌ی حزبی را ـ به ویژه در دهه‌ی شصت شمسی ـ نادیده بیانگاریم، اعتراضات دختران در تاریخ افغانستان بی‌نظیر بود. برای نخستین بار در تاریخ، این زنان بودند که به مثابه سوژۀ اصلی میدان سیاست ظاهر شدند. بنابراین حضور خیابانی دختران معترض، یک نه بزرگ به تک‌گویی خاک‌خورده و کهنه و واپس‌گرا و تاریخی مرد ـ پدرسالاری مسلط بود.

آنچه که دختران جوان رقم زدند صرفاً سرکشیدن فریاد اعتراض در برابر احکام و فرامین اسلام سیاسی و آپارتاید اسلامی نبود؛ بلکه خشم فروخورده‌ای بود که در نهایت علیه قرن‌ها نادیده انگاری، فرودست‌سازی، حذف و طرد در زمانی حساس و در مکانی به نام خیابان، برون ریخت و جاری شد. جدا از رژیم آپارتاید و نظم مرد ـ پدرسالار، این خشم حتی اعتراضی بود علیه فیگوری به نام «فعال زن اینجیو» که در بیست‌سال جمهوری نولیبرال برساخته شده بود. دختران معترض با هوشیاری تمام کوشیدند تا نه وارد میدان بازی زنان اینجیویی شوند و نه اجازۀ نفوذ و بهره‌برداری به این زنان را دادند: «دیگر بس است! ما به نهادهای واسط و پولی اعتمادمان را از دست داده ایم!.» چنین بود که همین زنان اینجیویی، دختران معترض را مشتی دختر خام و بی‌تجربه و احساساتی لقب دادند.

و این پایان ماجرا نبود. دختران معترض پس از عبور از دو سد تاریخ نرینه محور و زنان اینجیویی، در شعار اصلی شان چیزی را فریاد زدند که اساسا به ذایقه‌ی طبقه‌ی بورژوا خوش نمی‌خورد: «نان، کار، آزادی!.» این‌که آزادی از خلال نان و تأمین حداقل‌ها برای زیستن می‌گذرد؛ این‌که مطالبه‌ی حداقلی تأمین نیازهای اساسی زندگی در کار و ایجاد فضای کاری و همبستگی میان کارگران فسخ می‌شود و سپس خود این حال و فضای کارگری در مفهوم آزادی فسخ می‌شود؛ و در آخر، این‌که این سه مفهوم همانند سه حلقه بهم پیوسته‌اند و فُرم همزمانی دارند و یکی بر دیگری اولویت ندارد؛ یعنی مطالبه‌ی‌ یکی، به‌معنای مطالبه‌ی آن دوی دیگر است. همه‌ی این‌ها خبر از بلوغ فکری نسل نوین زنان مبارز افغانستان می‌داد. دقت کنید که در همان لحظات، چقدر طبقه‌ی متوسط به صرافت افتاده بود که وای! چه نشسته‌اید که جنبش اعتراضی زنان رنگ‌وبوی چپ گرایانه گرفته و اکنون به‌جایی رسیده که مطالبه‌اش نان و کار است در حالی‌که ما صرفاً برای آزادی می‌جنگیم. چنین بینشی قطعاً نمی‌تواند درکی از چیزی به نام «عدالت اجتماعی» داشته باشد. بینشی که آزادی را ذیل قوانین مدنی می‌فهمد و در پی‌ایجاد یک نظم قانونی مبتنی بر تقسیم کار اجتماعی است، چطور می تواند تعریفی از پایین به بالا از این مفهوم ارائه کند. مشخص است که سیاست طبقه‌ی متوسط صرفاً حول «آزادی از» می چرخد. تعریفی سلبی که فقط در پی‌براندازی رژیم آپارتاید است و هیچ آلترناتیوی را جز رجعت به نظم قبلی و برپایی یک جمهوری طبقاتی در ذهن نمی‌تواند بپروراند. اما دختران معترض در همان لحظات دشوار و اختناق آور، فریاد «آزادیِ ـ آزادی به» سر می‌دادند. چنین بود که شعار «نان، کار، آزادی» بدل به شعاری ایجابی شد. و بیش از این‌ها، زنانی که می‌توانستند صرفاً برای حق خویش و برای به رسمیت شناسی رنج و محنت خویش بپاخیزند، شعاری را سر دادند که اساساً فراسوی هویت خواهی مبتنی بر جنسیت بود. در واقع، آن‌ها هیچ چیز را صرفا برای خودشان نمی‌خواستند و فریادشان حرف دلِ فرودست‌ترین اقشار جامعه بود.

با این‌که واژۀ «زن» در شعار اصلی زنان جایی نداشت، اما همین شعار بلافاصله با قیام ژینا گره خورد و در یک حرکت تاریخی، بخشی از زنان با حضور در برابر سفارت جمهوری اسلامی ایران در کابل، شعار «زن، زندگی، آزادی» را فریاد زدند. چه مومنت غریبی! چه لحظه‌ی زیبایی! مبارزانی که خود صرفاً «در قید حیات» بودند، آرزوی تحقق «زندگی و آزادی» برای خواهران و برادران انقلابی‌شان در آن‌سوی مرز داشتند. دیدیم که چطور مفهوم آزادی در هر دو شعار، از جهتی با نقد بی‌عدالتی و از سویی با نقد اسلام سیاسی پیوند خورد. این حرکتِ دختران معترض پیام‌آور رابطه‌ی تنگاتنگ سرمایه‌داری با اسلام سیاسی است و تذکر می‌دهد که نمی‌توان خواست برچیدن یکی را بدون سرنگونی دیگری متصور بود. طبقه‌ی متوسط و به‌ویژه روشنفکران آتئیست، سکولار، قوم‌گرا، ناسیونالیست و همچنین جریان‌های اسلام‌ستیز، اساساً با چنین ادبیاتی بیگانه بوده و هستند. همان‌طور که گفتیم، برای این جریان‌ها ـ به دلیل خاستگاه طبقاتی شان ـ آزادی یعنی رهایی از شر اسلام سیاسی و دولت قومی نه چیزی کمتر و نه چیزی بیش‌تر.

اما با این همه اوصاف ایجابی در باب چنین جنبشی، از خود می‌پرسیم که چرا از همان گامِ اول مبارزه علیه رژیم آپارتاید طالبانی، این جنبش محکوم به شکست به نظر می‌رسید. چرا اعتراضات دختران در سراسر کشور، نتوانست به لایه‌های گوناگونِ جامعه تسری یابد و پشتوانه‌ای مردمی یابد. وقتی حرکت‌ها، شعارهای گزینش شده، روش‌های مبارزاتی، مسیر و اهداف مشخص بود، چرا نتوانست بدنه‌ی جامعه را به‌مثابه سپری در برابر هجوم طالبان جهت دستگیری و شکنجه و تجاوز و زندانی کردن و قتل معترضان قرار دهد. پاسخ در فقدان تشکل‌یابی است. و در این عدم تشکل‌یابی، هیچ مسئولیتی متوجه خود این دختران جوان نیست، بلکه ریشه‌های آن را باید در تأسیس جامعه مبتنی بر نظم اینجیویی و جابجایی مؤسسات مدنی در عوض نهادهای مردمی و شوراها و تشکل های کارگری و صنفی جستجو کرد. دختران معترض به واقع قربانیان ایدئولوژی متأخر سرمایه‌داری یعنی نولیبرالیسم و همچنین الگوی حکومت‌مندی فراملی Transnational governmentality (متشکل از سازمان‌های بین المللی و سازمان‌های غیردولتی IOs and NGOs) شدند. چنین چینش و ساختاری، اگر شوراهای مردمی و تشکل‌های صنفی و کارگری را خصم خویش نپندارد، دست‌کم به وجود آن‌ها احساس بی‌نیازی می‌کند.

بنابراین، دختران معترض پیشقراولان لشکری بودند که اساساً وجود نداشت. نه تنها جز نام دیگر چیزی به نام تشکل‌های صنفی و کارگری و اتحادیه‌های دهقانی وجود نداشت که حتی همان نام هم، پس از فروپاشی دولت نجیب به دست ارزش‌های ایدئولوژی اسلام سیاسی مجاهدین سابق و طالبان بی‌حیثیت شده بود. آمریکا و ناتو برای تطبیق برنامه‌هایشان ذیل نام «پروژۀ دولت سازی»، قطعا با همه‌ی آنچه‌که به اصطلاح میراث جریان‌های چپ کلاسیک افغانستان خوانده می‌شد، سر ناسازگاری داشتند. چنین بود که اینجیو جای سازمان‌های مردم‌نهاد و حکومت فراملی و پولپاشی هرمی سازمان‌های دولتی و غیردولتی، جای هر شکلی از سازمان‌یابی اجتماعی را اشغال کرد.

از سوی دیگر، حتی بخشی از جریان‌های رادیکال (فمینیست‌های انقلابی، بخشی از گرایش چپ‌نو و روشنفکران پسااستعمارگرا)، میان «جنبش‌های بی‌رهبر» و «جنبش‌های سازمان نایافته» خلط کردند و تصور شان این بود که یک جنبشِ بی‌رهبر، یعنی جنبشی که اساساً فارغ از سازمان‌دهی اجتماعی و تشکل‌یابی است. و این اشتباه مهلک و خونباری بود. آلترناتیو، صرفا یک خواست روشنفکرانه و یک طرح نظری نیست؛ به طور عملی باید میدان سیاست را با آلترناتیوی مدنظر اشباع کرد. و این امر ممکن نیست جز کنشِ درازمدت و بی‌وقفه در میان خلق به‌ویژه طبقات فرودست. این سازمان‌دهی اجتماعی است که می‌تواند روزی روزگاری کلکتیوی از نیروهای مبارز و انقلابی را دورهم گرد آورد و به آن حکم تاکیتوس تحقق بخشد: «تودۀ مردم ترسناک است اگر نترسد.»