ضد خداپرستی؟
- یادداشت: این نوشته مبین دیدگاه یک آنارشیست نسبت به دین است که لزوما نمیتواند بیانگر مواضع نشریه گفتمان سوسیالیستی و اتحاد مبارزان سوسیالیست باشد. ترجمه و نشر این مقاله به هدف آگاهی و تجارب تحلیلگران چپ با گرایشهای مختلف نسبت به دین است. بنابراین؛ از نقد و نکته نظریات در این مورد استقبال میکنیم. (مترجم )
گفتمان سوسیالیستیمطالب رسیدهمطالب ترجمه شده
ترجمه: ناصر لویاند
در محافل کنشگری معاصر، ضد خداباوری دوباره مورد توجه قرار گرفته است؛ یعنی مخالفت با باور به خدا. از لحاظ تاریخی، مارکسیستها و آنارشیستها موضعی ضد خداباورانه دارند، زیرا خداباوری را شکلی عرفانی از فریب اجتماعی میدانند که نظم موجود را تقویت میکند. با این حال، با فروکش کردن انرژی مدرنیزاسیون اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، در قرن بیست و یکم، حتی سوسیالیستهای انقلابی نیز از تبدیل نقد دین به یک مسألهی محوری طفره میروند. این بهویژه نتیجهی شکست در ریشهکن کردن دین از طریق سرکوب آشکار در دولتهای کمونیستی و بازگشت دین در اواخر سدهٔ بیستم است، زمانی که بسیاری از ناظران گمان میکردند دین در حال زوال است.
اغلب کنشگران در محافل مارکسیستی و آنارشیستی عمداً جدلها و دغدغههای ضد خداباورانه را کماهمیتتر جلوه میدهند و اعلام میکنند که دین یک مسألهی شخصی است و رویکرد ضد خداباورانه رویکردی استعماری است که به ناچار به باورهای معنوی بومیان یا به هر حال به همهی افراد مذهبی بیاحترامی میکند. کاملاً ممکن است که گاهی یک هدف ارزشمند به اولویت بعدی موکول شود. آنارشیسم مستلزم نابودی کامل همهی دولتهاست؛ اما آنارشیستها ممکن است خود را در موقعیتهایی بیابند که نمیتوانند علناً نابودی دولت را اعلام کنند و بنابراین؛ باید بر گسترش زیرزمینی آنارشیسم و یا درگیر شدن در مبارزات روزمره متمرکز شوند. در بسیاری از نقاط جهان، اعلام صریح اینکه دین یک کلاهبرداری است، به سادگی شما را به کشتن میدهد، بنابراین؛ غیرمنصفانه است که انتظار داشته باشیم آنارشیستها در چنین موقعیتهایی به جدلهای ضدخداباورانهی علنی بپردازند.
آنارشیستها همچنین نمیتوانند مشارکت در جنبش را مشروط به بیدینی کنند؛ زیرا تودههای مردم، مذهبی هستند و آنارشیسم به مشارکت تودههای مردم نیاز دارد. حتی اگر قرار باشد آنارشیسم با ارائهی یک کیهانشناسی جایگزین برای افرادی که در حال حاضر مذهبی هستند، دین را کنار بزند، این جایگزینی حقایق معنوی ابدی، به جای پروژههای سیاسی تاریخی یک شبه اتفاق نخواهد افتاد. با این حال، به نظر میرسد آنارشیسم احتمالاً باید نقد ضد خداباورانهی دین را در کارنامهی انتقادی خود حفظ کند. بهتر است دلایلی را به خاطر بیاوریم که مارکسیستها و آنارشیستها از لحاظ تاریخی خداباوری را موجودی خیالی میدانستند که باید افشا و از میان برداشته شود.
هدف سوسیالیسم انقلابی، تمرکز بر نیازهای جسمانی انسانهای واقعی است. انسانهای واقعی نیازهای جسمانی متناسب با جانوران اجتماعی خودمختار دارند؛ نیاز به مایحتاج مادی، نیاز به همکاری داوطلبانه، نیاز به بازشناسی متقابل، نیاز به پیشرفت فناورانه، و غیره. این نیازها را میتوان به خودیِ خود و با به کارگیری درک علمی از طبیعت، از طریق دگرگونی طبیعت در فرایند تولید اجتماعی، تأمین کرد. وقتی خدا وارد تصویر میشود، این توانایی انسانها برای درک و دگرگونی طبیعت و خودشان، بهتنهایی و بر اساس قواعد خودِ آنها، از میان میرود.
انسانها اکنون تابع نیرویی برتر از طبیعت و برتر از خودشان هستند. فرض بر این است که این نیرو معمولاً دارای حقوق اخلاقی گوناگونی برای امر به اطاعت است و قطعاً ابزار لازم برای این کار را نیز در اختیار دارد. بدینترتیب، انسانیت از جایگاه خود بهعنوان یک جانور اجتماعی خودمختار و خردورز به ابزاری برای ارضای نیازهای یک کارگزار غیرمادی تنزل مییابد. از این رو، خداباوری مستلزم تحقیر انسانیتی است که با ایدههای مدرن خودمختاری، تجسد یافتگی، خردورزی و ارزش انسان در تضاد است.
دلیلش این است که دین احتمالاً هرگز قرار نبود در جهان مدرن وجود داشته باشد. در جوامع پیشا تاریخی که درک قابل توجهی از کارکرد طبیعت وجود نداشت، ایدهٔ نیروهای فوقانسانی حاکم بر چرخههای طبیعی و پیوندهای اجتماعی انسان، بهترین راه ممکن برای بازتولید هنجارهای اجتماعی و کمک به افراد و جوامع برای درک طبیعت، فقط به اندازهای که در آن زنده بمانند، بود. با توسعهی قشربندی اجتماعی قابل توجه، جایی که یک طبقهی اجتماعی به طبقهی دیگر فرمان میراند، دین کارکرد دیگری نیز یافت: توجیه روابط سلطه. پادشاه حکومت میکند و ما باید بخشی از محصول خود را به او بدهیم؛ زیرا او خداست، یا از سوی خدا بر تخت نشانده شده است. همهی اینها در جهانی بدون علم مدرن و مبتنی بر چرخههای طبیعت (عمدتاً فصلها) معنا داشت.
سپس مدرنیته فرا رسید. روشنگری و انقلاب علمی فرایندی را آغاز کردند که در آن طبیعت برحسب فرایندهای غیر شخصی و مکانیکیِ درون خودِ طبیعت (تکامل زیستی، انبساط کیهان، زمینساخت صفحهای و غیره) درک شد. مردم از لحاظ فکری در برابر اقتدار سنتی مقاومت کردند و گرد هم آمدند تا ارادهٔ جمعی خود را برای دگرگونی جامعه بر اساس اصول عدالت، برادری، خودمختاری و برابری به کار گیرند. نتیجه این شد که اگرچه دین هنوز هم میتوانست کارکرد جهانشناختیِ تضمین نظم اجتماعی، توجیه نابرابری و امکان تفسیر جهان طبیعی را برای انسانها انجام دهد؛ اما به تدریج در این کارکردها توسط شیوههای تفکر سکولار مانند علم (علوم اجتماعی و طبیعی) فلسفه و ایدئولوژی سیاسی، و فلسفهی اخلاق، کنار زده شد.
انقلاب صنعتی باعث شد جامعه دیگر حول چرخههای طبیعت سازماندهی نشود؛ بلکه بر اساس زمانی خطی و همگن و پیشروندهٔ اجتماعی (آنچه والتر بنیامین، متفکر مارکسیست، «زمان تهی همگن» نامید) خطی شود. خدا، امر معنوی و دین به یکی از کیهانشناسیهای متعددی تبدیل شدند که در نبردی سکولار میان کارگزاران انسانی برای اهداف سکولار انسانی، برای نفوذ تلاش میکنند. این حقایق مدرنیته تناقضی را میان منافع انسانیِ تجسم یافته و شیوههای تفکر الهیاتی پدید آورده است. در مدرنیته، ما معتقدیم که باید برای جامعهای آرمانتر بر روی زمین بجنگیم، چنین جامعهای باید نیازهای مادی انسانها را تأمین کند و خودمختاری انسانیت یک ارزش محوری است. در همین حال، الهیات که از جهانی مبتنی بر چرخههای طبیعی بدون هیچ تصور یکپارچهای از عاملیت سیاسی تودهای، یا درک علمی از جهان به ارث رسیده است، به ما میگوید که هدف خدا ارزشمند است، که باید موجودات معنوی را خشنود کنیم تا زنده بمانیم و یا پیشرفت کنیم، و اینکه سرنوشت ما نهایتاً (و اغلب بهدرستی) در دستان کارگزاران فوقانسانی است.
بنابراین؛ به نظر میرسد که کاربست مداوم اصول انسانگرایانهی مدرنیته (که سوسیالیسم انقلابی بر آن بنا شده است) ایجاب میکند که خداباوری در نهایت شکلی از فریب اجتماعی است که تنها میتواند تا زمانی باقی بماند که انسانها کنترل کامل سرنوشت خود را به دست نگرفتهاند. این در نهایت همان دلیلی است که مارکس و باکونین استدلال میکردند در یک جامعهی عادلانهتر، دیگر نیازی به دین نخواهد بود (منظور مارکس از این ایده که دین تریاک تودههاست). کارکرد اصلی اجتماعی دین در مدرنیته – از آنجا که دیگر انحصار توجیه نابرابری، بازتولید نظم اجتماعی، یا تفسیر طبیعت را در اختیار ندارد – فراهم آوردن معنا و تسلی در جهانی بهظاهر بیمعناست. جهان مدرن با احساس انحطاطی مشخص میشود، بهگونهای که کنترل زندگیمان توسط نهادهای بوروکراتیک، منافع تجاری، و قدرتهای سرکوبگر، وجود طبیعی و اجتماعی ما را ذاتاً بیمعنا و خصمانه با نیازهای مان جلوه میدهد.
بنابراین؛ دین برای فراهم آوردن معنا برای وجودی بیمعنا ضروری است («قلب جهانِ بیدل»). در یک جامعهی سوسیالیستی، نهادهای بوروکراتیک، روابط تجاری، و سازوکارهای سرکوبگر با انجمنهای آزاد میان تولیدکنندگان برابر جایگزین میشوند. روابط انسانی شکل یاری متقابل به خود میگیرد، جایی که برای سود متقابل ساختیابی میشوند، و شکل قرارداد آزاد، جایی که روابط توسط شرایط غیررسمی و آزادانه تعریف میشوند. بنابراین؛ غلبه بر جامعهی طبقاتی در یک جامعهی آزاد انسانی مستلزم غلبه بر دین و در نتیجه بر خداباوری است.
انسانیت خود را بهعنوان یک جانور اجتماعی جسمانی میبیند که خودمختاریاش توسط هیچ نیروی فوقانسانی به خطر نمیافتد. معنا به روابط انسانی بازمیگردد، زیرا آن روابط به ساختار عمدی انسانهای درگیر در آنها تبدیل میشوند. انسانیت از طریق خودِ خود و خودِ طبیعت، که با توسعهی پیشروندهٔ تولید اجتماعی میانجیگری میشود، به معنا دست مییابد. خداباوری ناپدید میشود.
استدلالهای مخالف با این دیدگاه، که پیشتر در محافل مارکسیستی و آنارشیستی دیدیم، ضعیف هستند. این تفکر که انسانیت باید فراتر از الگوهای فکری دینی حرکت کند، هیچچیز در آن نیست که کسی را نسبت به انسانهای مذهبی خصومتآمیز کند. آنچه کسی را نسبت به افراد مذهبی خصومتآمیز میکند، تمایل به سرکوب و آزار دیگران بر اساس دین است، که آنارشیستها به دلیل تعهدمان به آزادی جهانی وجدان، آن را رد میکنند. همچنین هیچچیز «استعماری» در این رویکرد وجود ندارد. گفتن اینکه ضد خداباوری استعماری است، یعنی گفتن اینکه مردمان بومی ذاتاً مذهبی هستند. در واقع، مقید کردن مردمان بومی به الگوهای فکری دینی بهطور ذاتی، به معنای نفی خودمختاری فکری و عملی از بومیان و در نتیجه ادامهی پروژهٔ استعماریِ استفاده از دیدگاههای ذاتباورانه دربارهٔ بومیبودن برای جدا کردن کامل بومیان از سایر انسانهاست.
منابع
دین: مقدمهای بسیار کوتاه، توید
دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴، مارکس
خدا و دولت، باکونین
فلسفهٔ بیخدایی، گلدمن
اومانیسم رادیکال اریک فروم، دورکین
خدایان، بناویدس
مارکسیسم، دی
دیالکتیک روشنگری، هورکهایمر و آدورنو
مدرنیسم و فاشیسم، گریفین
فلسفهٔ قارهای دین، برنز
جهان گذشته تا حال جهان، استرنز
نقد فلسفهٔ حق هگل، مارکس
دربارهٔ مفهوم تاریخ، بنیامین
منبع Redandblack
لطفا نظرات خود را با ما شریک سازید
مخاطبین گرامی برای برقراری ارتباط با اتحاد مبارزان سوسیالیست میتوانید با استفاده ازین فورم با ما در ارتباط باشید، سوالات و نظراتتان را با ما در میان بگذارید، با ما بیشتر آشنا شوید و گزارشات تصویری، صوتی و نوشتاری خود را برای ما ارسال کنید.