ضد امپریالیسم یا سرنگونی رژیم ارتجاعی؟ نقدی بر دوگانگی کاذب از منظر شکست‌طلبی انقلابی

جنگ، تجاوز، غارتگری و استثمار، خصوصیات‌ذاتی امپریالیسم است. نظام‌های سرمایه‌داری برای مهار بحران‌های درونی خود و اغفال افکار عمومی، همواره به جنگ، توسعه‌طلبی و مداخله نیاز داشته‌اند. این نظام‌ها در مسیر انباشت سرمایه و تأمین منافع خود، نشان داده‌اند که حاضرند هر قانون ملی و بین‌المللی را زیر پا بگذارند و حتی همان «ارزش‌های مدنی غربی»، «دموکراسی» و «حقوق بشر» را که خود ساخته‌اند، قربانی منافع شان کنند. امپریالیست‌ها و قدرت‌های بزرگ برای توجیه سیاست‌های جنایتکارانه و جنگی خود، همواره بهانه‌های واهی می‌سازند؛ بهانه‌هایی که سال‌ها بعد خودشان آن‌ها را افشا کرده و به بی‌اساس بودن آن‌ها اعتراف می‌کنند. نمونه‎‌ی بارز این رفتار، تجاوز نظامی آمریکا و متحدانش به عراق بود که با اتهامِ دروغینِ داشتن سلاح‌های هسته‌ای «مشروعیت» یافت؛ اما پس از اشغال این کشور، هیچ سلاح هسته‌ای یافت نشد.

گفتمان سوسیالیستیمطالب رسیده

ناصر لویاند

جنگ، تجاوز، غارتگری و استثمار، خصوصیات‌ذاتی امپریالیسم است. نظام‌های سرمایه‌داری برای مهار بحران‌های درونی خود و اغفال افکار عمومی، همواره به جنگ، توسعه‌طلبی و مداخله نیاز داشته‌اند. این نظام‌ها در مسیر انباشت سرمایه و تأمین منافع خود، نشان داده‌اند که حاضرند هر قانون ملی و بین‌المللی را زیر پا بگذارند و حتی همان «ارزش‌های مدنی غربی»، «دموکراسی» و «حقوق بشر» را که خود ساخته‌اند، قربانی منافع شان کنند. امپریالیست‌ها و قدرت‌های بزرگ برای توجیه سیاست‌های جنایتکارانه و جنگی خود، همواره بهانه‌های واهی می‌سازند؛ بهانه‌هایی که سال‌ها بعد خودشان آن‌ها را افشا کرده و به بی‌اساس بودن آن‌ها اعتراف می‌کنند. نمونه‎‌ی بارز این رفتار، تجاوز نظامی آمریکا و متحدانش به عراق بود که با اتهامِ دروغینِ داشتن سلاح‌های هسته‌ای «مشروعیت» یافت؛ اما پس از اشغال این کشور، هیچ سلاح هسته‌ای یافت نشد.

در بخش دیگری جهان، امپریالیسم آمریکا کشورهای «چپ‌گرای» آمریکای لاتین را تهدیدی برای خود می‌داند و دهه‌هاست که علیه آن‌ها، به‌ویژه کوبا، تحریم‌های شدید و همه‌جانبه وضع کرده است. همه می‌دانند که کوبا و دیگر کشورهای چپ‌گرا به دلیل همین تحریم‌های غیرقانونی و غیرانسانی، از فقر و ضعف رنج می‌برند و به هیچ وجه تهدیدی برای آمریکا و متحدانش محسوب نمی‌شوند. این تناقض آشکار نشان می‌دهد که هدف اصلی امپریالیسم نه «دفاع از امنیت» یا «ارزش‌های انسانی» بلکه تثبیت سلطه و از میان بردن هرگونه جایگزینی برای نظم سرمایه‌داری است.

با این حال، برای برخی کمونیست‌ها و نیروهای چپ انقلابی مسأله زمانی پیچیده‌تر می‌شود که یک دولت ارتجاعی داخلی، خود زمینه‌های مداخله و تجاوز امپریالیستی را فراهم می‌سازد. در چنین شرایطی، موضع درست طبقاتی چیست؟ آیا باید به نام ضد امپریالیسم از دولت داخلی در برابر متجاوز دفاع کرد و بدین‌ترتیب در صف مرتجعین قرار گرفت؟ یا این‌که باید تجاوز امپریالیستی را به‌عنوان فرصتی برای سرنگونی هرچه سریع‌تر رژیم داخلی غنیمت شمرد، حتی اگر این به معنای هم‌صدایی عملی با بزرگترین دشمن طبقه‌ی کارگر باشد؟

با در نظر داشت اهمیت مسأله توضیح خواهیم داد که هر دو موضع مذکور، در دام تقلیل‌گرایی و انحراف طبقاتی گرفتار آمده‌اند و راه‌حل اصیل را باید در موضع دیالکتیکی «شکست‌طلبی انقلابی» جست‌وجو کرد؛ موضعی که همزمان، ماهیت ارتجاعی متجاوز امپریالیستی و ماهیت ضد مردمی رژیم داخلی را افشا کرده و برای ایجاد یک نیروی مستقل طبقاتی در دل بحران، مبارزه می‌کند.

از جنگ مترقی تا جنگ امپریالیستی

ما باید همواره میان جنگ‌ها تمایز طبقاتی قائل شویم. مارکس و انگلس جنگ‌های ملی-مترقی نظیر جنگ‌های وحدت آلمان و ایتالیا یا مبارزات ضد استعماری را مشروع می‌دانستند؛ زیرا این جنگ‌ها به جای دفاع از بورژوازی، زمینه را برای توسعه نیروهای مولد و مبارزه طبقاتی فراهم می‌کردند. اما با ورود سرمایه‌داری به مرحله امپریالیسم، ماهیت جنگ‌ها دگرگون شد. لنین در تحلیل جنگ جهانی اول نشان داد که این جنگ، جنگی ارتجاعی، میان «سگ‌های برده‌دار» برای تقسیم مجدد جهان بود. در چنین جنگی، شعار «دفاع از میهن» به فریبی واقعی بدل می‌شود که بورژوازیی هر دو سوی جبهه‌ای جنگ برای به بند کشیدن توده‌ها به کار می‌گیرد.

در برابر این وضعیت، لنین هسته مرکزی استراتژی انقلابی را «شکست دولت خودی» تعریف کرد. این شعار متضاد به‌معنای خیانت به میهن نیست؛ بلکه منطق انقلابی است. شکست نظامی دولت بورژوایی داخلی، بحران حاکمیت را تشدید کرده، دستگاه سرکوب را تضعیف می‌نماید و شرایط عینی برای تبدیلی جنگ میان‌ دولت‌ها را به جنگ داخلی یعنی مبارزه طبقاتی برای سرنگونی طبقه‌ی حاکم را فراهم می‌سازد. به همین دلیل، لنین شعارِ به ظاهر میانه‌روانه «نه پیروزی و نه شکست» را به شدت محکوم کرد؛ زیرا این شعار در عمل به‌معنای حفظ وضع موجود و تداوم سلطه‌ی بورژوازی بود.

دو انحراف معاصر در مواجهه با جنگ اوکراین و ایران

جنگ اوکراین به‌عنوان یک آزمون تاریخی، خطوط تقسیم روشنی را در میان نیروهای چپ و چپ‌نما ترسیم کرد. در این جنگ، بخش قابل توجهی از «احزاب کمونیست»، «سوسیالیست» و جریان‌های خودخواندۀ چپ در روسیه و اتحادیه‌ی اروپا، در عمل به سنگر دفاع از دولت‌های بورژوایی خودی بدل شدند. این جریان‌ها اگرچه در سطح لفاظی‌ها از صلح سخن می‌گویند و گاه حتی تجاوز را محکوم می‌کنند؛ اما هنگامی که لایحه‌ی مداخله نظامی، ارسال تجهیزات مرگبار به جبهه‌ی‌ جنگ یا تخصیص میلیاردها یورو بودجه‌ی جنگی پیش‌روی شان قرار می‌گیرد، بدون تردید رأی مثبت می‌دهند. آن‌ها با پنهان شدن پشتِ شعارهای فریبندۀ «دفاع از میهن» یا «مقاومت در برابر تجاوز»، در عمل به تقویت سیاست‌های امپریالیستی دولت‌های خود، یاری می‌رسانند.

اما در مقابل، نیروهای چپ انقلابی، برخلاف چپ‌های همکارِ دولت‌های بورژوازی، همواره جنگ و مداخله امپریالیست‌ها و «دولت خودی» را محکوم کرده و تحت هیچ بهانه‌ای به «اتحاد مقدس» تن نداده‌اند. آن‌ها با صراحت اعلام می‌دارند: نه یک یورو به جنگ، نه یک سرباز و نه یک اسلحه به جنگ؛ بودجه باید برای تأمین زندگی و رفاه کارگران، زنان و جوانان مصرف شود.

به همین‌گونه امروز در ایران می‌توان دو جریان اصلی در میان نیروهای مدعی چپ پیدا کرد که در قبالِ جنگ جاری فاجعه‌بار مواضع ارتجاعی دارند:

الف. انحراف «دفاع از میهن» در لباس ضد امپریالیسم:
این جریان، تجاوز امپریالیستی را محکوم می‌کند؛ اما در عمل به دلیل ترس از «فتنه‌انگیزی» یا تاکید بر «وحدت ملی» در برابر دشمن خارجی، از نقد رژیم داخلی دست می‌کشد و عملاً به سنگر دفاع از یک دولت ارتجاعی بدل می‌شود. این موضع، نه تنها مارکسیستی نیست که عین شعار «دفاع از میهن» بورژوایی است. این جریان فراموش می‌کند که رژیم آخوندی خود بخشی از مسأله است و سیاست‌های ماجراجویانه‌اش مهمترین بهانه را برای مداخله‌ی امپریالیسم فراهم می‌سازد. چنین رویکردی، با مسدود کردن نقد داخلی، عملاً به تثبیت وضع موجود کمک می‌کند و نیروهای اجتماعی را به حمایتِ یک دولت فاسد و سرکوبگر می‌کشاند.

ب. انحراف «تجاوز به مثابه رهایی»:
در جانب مقابل، برخی چپ‌ها، از جمله حزب کمونیست کارگری ایران، برخی از احزاب کرد و چپ ناسیونالیست با شعار سرنگونی رژیم «به هر قیمتی»، تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل را فرصتی برای نیل به این هدف می‌دانند. بعضی از این احزاب و گروه‌ها که دارای نیروهای نظامی نیز می‌باشند، حتی آماده اند که بحیث نیروی‌های مزدورِ پیاده در خدمت امپریالیسم آمریکا و اسراییل نقش ایفا کنند. این دیدگاه و تاکتیک، مرتکب خطای تاریخی می‌شود. در حقیقت رویکرد خواست شکست دولت خودی مساوی است با خواست پیروزی امپریالیسم آمریکا و اسرائیل. این موضع، ماهیت طبقاتی، خون آشام و غارتگرانه‌ی امپریالیسم را نادیده می‌گیرد. آمریکا و اسرائیل به دنبال استقرار دموکراسی و حقوق بشر و حقوق زنان در ایران و هیچ گوشه‌ای از دنیا نیستند؛ بلکه به دنبال تضعیف یک رقیب ژئوپلیتیک، غارت منابع و استقرار دولتی کاملاً وابسته هستند. این انحراف، با تقلیل مسأله به «دشمنی با رژیم»، تحلیل طبقاتی را کنار می‌گذارد و به ابزاری در دست قدرتمندترین نیروی امپریالیستی تبدیل می‌شود.

شکست‌طلبی انقلابی در غیاب نیروی جایگزین

طرح شعار «شکست دولت خودی» بدون تحلیل توازن قوا و فقدان یک «عامل سوبژکتیو» انقلابی، نه تنها فاقد ماهیت انقلابی است؛ بلکه به ماجراجویی و خودکشی سیاسی منجر می‌شود. نمونه‌ی بارز این مسأله، تجربه‌ی چپ مائوئیست افغانستان در دهه‌ی هشتاد میلادی است. این جریان بدون بررسی دقیقِ خصلت جنگ و بدون آن‌که خود را در موقعیت جانشینی پس از شکست دشمن قرار دهد، وارد جنگ مسلحانه در برابر تجاوز شوروی شد.

در این جنگ که جهاد (جنگ مقدس) نامیده می‌شد، چپ مائوئیست افغانستان عملاً در هم‌سویی با امپریالیسم آمریکا و احزاب مرتجع اسلامی، در جبهه‌ای علیه نیروهای شوروی و دولت دست‌نشاندهٔ کابل قرار گرفت. با وجود آن‌که هزاران تن از اعضا و نیروهای این جریان به دست نیروهای شوروی، دولت کابل و احزاب بنیادگرای اسلامی مورد حمایت سی‌آی‌ای و آی‌اس‌آی کشته شدند؛ اما سرانجام شکست شوروی و دولت دست‌نشانده به پیروزی آمریکا، غرب و احزاب بنیادگرا انجامید. بدین ترتیب، مردم افغانستان و گروه‌های چپ مائوئیست قربانیان اصلی و بازندگان واقعی آن جنگ بودند.

لنین هرگز شکست نظامی را به شکلی مکانیکی مساوی با پیروزی انقلاب نمی‌دانست. به باور او، تبدیل بحران ناشی از شکست به انقلاب و پیروزی نیروهای چپ انقلابی، نیازمند سه شرط اساسی است: بحران «بالاها» (ناکارآمدی طبقه حاکم)، بحران «پایین‌ها» (آمادگی توده‌ها برای قیام) و مهمتر از همه، وجود یک نیروی پیش‌رو متشکل که بتواند این خشم پراکنده را به اراده سیاسی متمرکز برای جانشینی تبدیل کند.

تحلیل وضعیت کنونی ایران نشان می‌دهد که علیرغم وجود نارضایتی عمیق، هیچ نیروی مترقی متشکلی وجود ندارد که بتواند پس از سرنگونی احتمالی رژیم، قدرت را در دست گرفته و دولتی مبتنی بر شوراهای کارگری و منافع زحمتکشان تشکیل دهد. در غیاب چنین نیرویی، سرنگونی رژیم آخوندی توسط امپریالیسم به «تغییر دیکتاتور» منجر می‌شود، نه «رهایی» مردم. تجارب عراق، افغانستان و لیبی گواه این مدعاست. در عراق، صدام سرنگون شد؛ اما دولتی قومی-مذهبی و وابسته جایگزین او شد که هرج و مرج و ظهور داعش را به همراه داشت. در افغانستان، پس از بیست سال اشغال و صرف هزاران میلیارد دالر، نه دموکراسی و «مدنیت» بلکه بازگشت طالبان زن‌ستیز و ضد علم و آزادی رقم خورد. این نمونه‌ها، نشان می‌دهد که «هیچ پشکی برای خدا موش شکار نمی‌کند»!

ونزوئلا ۲۰۲۶: تحمیل اراده امپریالیزم و ایجاد دولت پوشالی

واقعه‌ی اخیر ونزوئلا در جنوری ۲۰۲۶، که با تجاوز نظامی آمریکا و دستگیری مادورو و جانشینی دلسی رودریگز به‌عنوان دولتی تحت‌الحمایه‌ی واشنگتن رقم خورد، اشتهای وافر امپریالیزم آمریکا برای بلعیدن نفت و ذخایر طبیعی ونزوئلا را آشکار ساخت. این سناریو دقیقاً همان پروسه «تغییر دیکتاتور» را نشان می‌دهد که یک رژیم چپگرای پوپولیست و ضد آمریکایی با رژیمی دیگر جایگزین می‌شود که سلطه‌ی سرمایه آمریکایی و الیگارشی داخلی را تثبیت می‌کند. این «تغییر» برای زحمتکشان ونزوئلا نه رفاه؛ بلکه تشدید وابستگی، تحقیر و اشکال تازه‌ای از استثمار را به دنبال دارد. آن دسته از چپ‌های ایرانی که این مدل را به‌عنوان الگویی برای آینده ایران ترویج می‌کنند، در واقع خواهان تکرار همان فاجعه، در کشور خود هستند.

نقد وهم «دموکراسی دست‌نشانده»

استدلال مدافعان «سرنگونی به هر قیمتی» این‌است که حتی یک دولت دست‌نشانده امپریالیستی، با داشتن اتحادیه‌های کارگری آزاد، مطبوعات آزاد، ساختار دولتی سکولار و فضاهای باز سیاسی، «پیشرفت مادی» نسبت به رژیم آخوندی محسوب می‌شود و می‌تواند پل عبوری برای مبارزات آینده باشد.

اولاً، دموکراسی دست‌نشانده یا نظریه وابستگی نشان می‌دهد که اقتصاد این دولت‌ها کاملاً تابع منافع امپریالیسم و قدرت مسلط است و «دموکراسی» آن‌ها تا سقفی تعریف می‌شود که به منافع سرمایه خارجی یا امپریالیستی لطمه نزند. ثانیاً، تجربه تاریخی نشان می‌دهد که دولت‌های دست‌نشانده، مانند مصر پس از مبارک، عراق پس از صدام و اوکراین پس از ۲۰۱۴، در سرکوب مخالفان، به ویژه چپ‌ها، از دیکتاتوری‌های سنتی نیز بیرحم‌تر عمل کرده‌اند، اما این سرکوب را در لفافه «دموکراسی» و «مبارزه با تروریسم» پنهان می‌کنند. ثالثاً، سلطه‌ی ایدئولوژیک رسانه‌های غربی و آموزش نئولیبرال در این دولت‌ها، می‌تواند برای دهه‌ها مانع از شکل‌گیری آگاهی طبقاتی شود. در واقع، رژیم آخوندی با سرکوب وحشیانه‌ی خود، مانعی آشکار بر سر راه مبارزه طبقاتی ایجاد کرده است؛ اما یک دولت وابسته به غرب، مانعی نرم‌تر، پیچیده‌تر و شاید پایدارتر ایجاد می‌کند.

راه سوم، موضع طبقاتی مستقل به نفع طبقه کارگر و زحمتکشان

راه سوم نه یک مصالحه میانه‌روانه یا سازش کارانه‌ی طبقاتی و اپورتونیستی؛ بلکه یک موضع‌گیری تهاجمی و دیالکتیکی است که دقیقاً در نقطه‌ی تقابل دو قطب ارتجاعی، استقلال طبقه کارگر و آلترناتیو را اعلام می‌دارد. این راه سوم را می‌توان در چهارچوب یک استراتژی منسجم با مؤلفه‌های زیر صورتبندی کرد:

الف. تشخیص ماهیت طبقاتی جنگ
نخستین گام در این استراتژی، کنار گذاشتن رویکردهای اخلاقی-انتزاعی و جایگزینی آن با تحلیل طبقاتی مشخص است. جنگ جاری آمریکا-اسرائیل علیه ایران، جنگ «دموکراسی علیه دیکتاتوری» یا «انقلاب علیه ارتجاع» نیست. در واقع این جنگ، تقابل دو قطب از نظام سرمایه‌داری است.

از یک‌سو، رژیم آخوندی، به مثابه‌ی شکلی از استبداد مذهبی-نظامی می‌باشد که نمایندۀ منافع لایه‌ای از سرمایه‌داران وابسته به نفت و سپاه پاسداران به‌عنوان یک نهاد فراقانونی و الیگارشی حاکم است. این رژیم با ایدئولوژی ارتجاعی، سرکوب داخلی و سیاست‌های منطقه‌ای ماجراجویانه، زمینه را برای بحران فراهم کرده است.

از سوی دیگر، ائتلاف امپریالیستی آمریکا-اسرائیل، به مثابه‌ی نمایندۀعالی‌ترین مرحله‌ی سرمایه‌داری انحصاری جهانی، که هدفش نه برقراری دموکراسی، دفاع از حقوق بشر و حقوق زنان و ارزش‌های دموکراتیک؛ بلکه حذف یک رقیب ژئوپلیتیک، تسلط کامل بر منطقه خاورمیانه و در محاصره در آوردن چین، تضمین امنیت بلندمدت برای اسرائیل، غارت منابع انرژی و استقرار دولت کاملاً مطیع و نئولیبرال در ایران است.

در هر دو سناریوی پیروزی، چه رژیم باقی بماند و چه امپریالیسم پیروز شود، طبقه‌ی کارگر و زحمتکشان بازنده اصلی هستند. یکی از طریق استبداد و دیگری از طریق وابستگی و غارت، ظلم و استثمار را تداوم می‌بخشد.

ب. محکومیت تجاوز امپریالیستی و افشای چهره «آزادی‌بخش» آن
بنابر اصل مارکسیستی، در شرایط حمله نظامی و آغاز جنگ، وظیفه فوری و غیرقابل اجتناب چپ انقلابی، محکومیت متجاوز و جنگ ارتجاعی است. اما این محکومیت نباید به معنای دفاع از رژیم داخلی باشد. هدف از این محکومیت، افشای چهره دروغین «آزادی‌بخشی» امپریالیسم است. تجربه تاریخی در یوگسلاوی در دهه‌ی نود میلادی و بعداً افغانستان، عراق، لیبی و سوریه نشان داده است که مداخله نظامی غرب نه
آزادی؛ بلکه جنگ داخلی، تجزیه، رشد بنیادگرایی، فرار مغزها، نابودی زیرساخت‌ها، ذلت و وابستگی را به همراه داشته است. محکومیت تجاوز، در این چارچوب، یک وظیفه تبلیغاتی-ایدئولوژیک برای نقاب‌برداری از چهره واقعی امپریالیسم است تا توده‌ها فریب شعارهای دروغین «حقوق بشر» و «دموکراسی» را نخورند و فاشیست‌های کودک‌ کُش و اپستینی را «عمو- خاله» های خویش ندانند.

ج. مبارزه برای سرنگونی «دولت خودی» و شکست‌طلبی انقلابی فعال
این موضع، بر خلاف انحراف اول که در لاک دفاع از میهن فرو می‌رود، از بحران ناشی از جنگ برای تشدید مبارزه علیه رژیم داخلی استفاده می‌کند. اما این «شکست‌طلبی» به معنای تماشاچی بودن و منتظرماندن برای بمب‌های آمریکایی نیست. شکست‌طلبی انقلابی فعال، به‌معنای تلاش برای تبدیل شکست نظامی دولت ارتجاعی به شکست سیاسی و طبقاتی آن است. این کار از طریق:

سازماندهی اعتصابات و اعتراضات علیه رژیم در بحبوحه‌ی جنگ.

امتناع از پیوستن به ارتش و نهادهای سرکوبگر رژیم.

ایجاد ساختارهای موازی مردمی بشمول شوراهای محلی، کمیته‌های کارگری، کمیته‌های زنان و جوانان و محصلان پوهنتون‌ها که بتوانند در خلأ قدرت، هسته‌های اولیه یک دولت جایگزین را تشکیل دهند.

د. اولویت سازماندهی مستقل و ساختن عامل سوبژکتیو
هسته مرکزی راه سوم، تأکید بر «اولویت سازماندهی» بر «اولویت سرنگونی» است. لنین به ما می‌آموزد که یک حزب انقلابی نه زمانی‌که به سادگی خواهان سقوط دشمن است؛ بلکه زمانی‌که قادر به ساختن جایگزینی برای آن باشد، به قدرت می‌رسد. در شرایط کنونی ایران، بزرگترین ضعف جنبش چپ انقلابی، نبود یک سازمان بلشویک و دارای پایه توده‌ای گسترده در میان طبقه کارگر و زحمتکشان است که دارای برنامه‌ی مشخص برای جانشینی و قدرت اجرایی باشد. بنابراین؛ وظیفه اول انقلابیون، نه شتاب‌زدگی برای همراهی با هر نیرویی که قصد سرنگونی رژیم را دارد و یا همنوایی با سلطنت طلبان، مجاهدین خلق و احزاب ناسیونالیست وابسته به امپریالیزم؛ بلکه «آماده‌سازی شرایط» برای ظهور چنین نیرویی است. این آماده‌سازی شامل:

فعالیت منظم در میان کارگران در سکتورهای کلیدی مانند نفت، حمل و نقل، و صنعت برای ایجاد نهادهای صنفی و شورایی مستقل

روشنگری درباره خطر هر دو قطب ارتجاعی، رژیم جمهوری اسلامی و امپریالیسم آمریکا و اسرائیل و ترویج راه حل طبقاتی

ایجاد شبکه‌های همبستگی و سازمان‌دهی در سطح ناحیه‌ها و شهرها و ولایات

تامین رابطه و همبستگی با کارگران و زحمتکشان منطقه و جهان

ه. تحلیل توازن قوا: «تغییر دیکتاتور» به حیث محتمل‌ترین سناریو
راه سوم مبتنی بر یک محاسبه عقلانی از توازن قوا است. در ایران امروز، نیروهای اجتماعی به پنج دسته‌ی اصلی تقسیم می‌شوند:
۱. نیروهای رژیم آخوندی که هسته مرکزی قدرت را تشکیل می‌دهند و شامل سپاه پاسداران، بسیج، نیروهای مسلح رسمی، نهادهای امنیتی و قضایی، و بخش‌هایی از بورژوازی وابسته به دولت هستند. این نیروها اگرچه با بحران مشروعیت و نارضایتی گسترده مواجه‌اند؛ اما همچنان ابزارهای سرکوب و منابع اقتصادی قابل توجهی را در اختیار دارند.

۲. اپوزیسیون مسلح و سازمان‌یافته در خارج و داخل که شامل «سازمان مجاهدین خلق ایران» و احزاب و گروه‌های مسلح کرد می‌گردد. مجاهدین خلق با وجود از دست دادن پایگاه توده‌ای در داخل، همچنان از ساختار نظامی-سازمانی منسجم، بودجه‌ی قابل توجه از منابع خارجی و توان عملیات تبلیغاتی و لابی‌گری گسترده برخوردار است. اما احزاب کُرد مانند دمکرات، کومله، پژاک و غیره در مناطق کردنشین دارای پایگاه اجتماعی محدود؛ اما سازمان‌یافته و سابقه مبارزه مسلحانه هستند. استراتژی آن‌ها عمدتاً مبتنی بر خودمختاری یا فدرالیسم است و برخی از آن‌ها روابط پیچیده‌ای با بازیگران خارجی از جمله آمریکا و اسرائیل دارند.

۳. سلطنت‌طلبان و شبکه‌های وابسته به آن از جمله شورای ملی ایران به رهبری رضا پهلوی که در سال‌های اخیر با بهره‌گیری از نارضایتی عمومی و سرمایه‌گذاری رسانه‌ای گسترده، پایگاه اجتماعی قابل توجهی در میان بخشی از خرده‌بورژوازی شهری و ایرانیانِ خارج از کشور ایجاد کرده اند. فراخوان‌های ضد رژیم آن‌ها، در داخل و خارج، چشمگیر است. ظرفیت و منابع این جریان به شدت به حمایت کشورهای غربی به ویژه آمریکا و عربستان وابسته است.

۴. نیروهای اپوزیسیون داخلی، لیبرال-ملی‌گرا و اصلاح طلبان که فاقد پایگاه توده‌ای گسترده و سازمان‌یافته هستند و در صورت سقوط رژیم، به دلیل ضعف سازمانی و وابستگی ایدئولوژیک به غرب، به سادگی توسط امپریالیسم به حاشیه رانده خواهند شد یا به‌عنوان شریک ضعیف در دولت دست‌نشانده جابجا خواهند شد.
۵. طبقه‌ی کارگر و زحمتکشان که اکثریت مطلق جامعه‌ی ایران را تشکیل می‌دهند و اصلی‌ترین نیروی مولد و محرک اعتراضات اجتماعی هستند. جنبش‌های اعتراضی اخیر «زن، زندگی، آزادی» نشان داد که طبقه‌ی کارگر و زحمتکشان شهری، هسته مرکزی نارضایتی و مقاومت را تشکیل می‌دهند.

بنابراین؛ در این توازن قوا، اگر در نتیجه‌ی حملات فاجعه بار امپریالیستی رژیم جمهوری اسلامی سقوط کند، خلأ قدرت نه توسط نیروهای مترقی و چپ؛ بلکه توسط ترکیبی از فرماندهان نظامی فراری از رژیم، که خود را به امپریالیسم می‌فروشند، دیاسپورای وابسته به غرب و نیروهای نظامی اشغالگر پر خواهد شد. نتیجه، دولتی شبیه به دولت‌های دست‌نشانده عراق یا افغانستان خواهد بود. و سناریوی محتمل دیگر پس از سقوط، وارد شدن کشور در جنگ داخلی و تجزیه است. بنابراین؛ تکیه بر نیروی خودی، یعنی سازماندهی مستقل طبقه‌ی کارگر، نه یک آرمان‌گرایی؛ بلکه یک ضرورت عینی برای جلوگیری از فاجعه‌ای بزرگ‌تر است.

نه به هر دو قطب برای ساختن آلترناتیو چپ انقلابی

راه سوم، موضع طبقاتی مستقل و کارگری است که پاسخ روشنی به دوگانگی کاذب «ضد امپریالیسم یا سرنگونی رژیم» می‌دهد. راه سوم هم مخالف امپریالیسم متجاوز است و هم مخالف رژیم ارتجاعی داخلی؛ اما این مخالفت به معنای اتحاد با هیچ کدام دیگری نیست. راه رهایی، عبور از هر دو است؛ عبوری که تنها از مسیر سازماندهی مستقل طبقه کارگر و زحمتکشان ممکن می‌شود.

شعار انقلابی در شرایط کنونی نمی‌تواند «پیروزی با آمریکا» یا «دفاع از ایران آخوندی» باشد. شعار درست، شعار استقلال طبقاتی است. «نه به جنگ امپریالیستی، نه به رژیم ارتجاعی و داشتن ایران مستقل، سکولار و دموکراتیک و از آنِ زحمتکشان» است. این شعار، با نفی هر دو قطب ارتجاعی، راه را برای ساختن بدیلی نشان می‌دهد که تنها از دل مبارزۀ مستقل و متشکل طبقه کارگر می‌تواند تولد شود؛ بدیلی که در آن «آزادی» با بمب و موشک، قتل عام دختران خردسالِ مکتب در منقطه‌ی میناب، تخریب زیرساخت‌ها و اماکن مسکونی و مراکز خدماتی عامه بر مردم تحمیل نمی‌شود؛ بلکه با سازماندهی و قدرت خودشان ساخته می‌‌شود. تجربه‌ی تلخِ ونزوئلا، عراق و افغانستان، به ما می‌آموزد که تنها اتکا به نیروی خودی و نفی هر دو شکلی از سلطه داخلی و خارجی، می‌تواند از تکرار فاجعه‌ای دیگر جلوگیری کند. وظیفه امروز چپ انقلابی، نه انتخاب میان دو هیولای هار و هارتر؛ بلکه ساختن ابزار رهایی است.