چسبیدن به «ایسم» ضد مارکسیسم است
مارکسیسم به مثابهی یک تئوری انقلابی زنده، همیشه بر نقد و اصلاح، جمعبندی از پراتیک گذشته و درسگیری از خطاها تاکید داشته است. کارل مارکس و فردریش انگلس بارها تصریح ساخته اند که تبدیل ماتریالیسم دیالکتیکی به دگماتیزم خشک، خیانت به محتوای پویا و نقادانهی آن است. با این حال، در تاریخ جنبش کارگری، مرض مزمن به نام «ایسمپرستی» گسترش یافته است که در آن، مجموعهای از اصول، روش مبارزه، ساختارهای تشکیلاتی، خط مشی و برنامهها به مثابهی «حقیقت مطلق» و بدون عیب، و رهبران این نوع گرایشات «پیغمبران» خطا ناپذیر ستوده میشوند. هر گروه و سازمان، به مثابهی شخصیت حقیقی و حقوقی، خود را نماینده اصلی طبقه کارگر و زحمتکشان میداند، و به این اعتبار نقد بر برنامهها و سیاستها، تشکیلات و رهبران شان را عبور از «خطوط سرخ» خویش قلمداد میکنند. این رویکرد احزاب و فعالین چپ که تنها محدود به افغانستان و ایران نیست، نه فقط با مارکسیسم علمی ناسازگار است؛ بلکه ذاتاً ضد مارکسیستی محسوب میشود.
مطالب رسیدهکارگر
نه به «ایسم» برای اتحاد جنبش کمونیستی ملی و بین المللی
مارکسیسم به مثابهی یک تئوری انقلابی زنده، همیشه بر نقد و اصلاح، جمعبندی از پراتیک گذشته و درسگیری از خطاها تاکید داشته است. کارل مارکس و فردریش انگلس بارها تصریح ساخته اند که تبدیل ماتریالیسم دیالکتیکی به دگماتیزم خشک، خیانت به محتوای پویا و نقادانهی آن است. با این حال، در تاریخ جنبش کارگری، مرض مزمن به نام «ایسمپرستی» گسترش یافته است که در آن، مجموعهای از اصول، روش مبارزه، ساختارهای تشکیلاتی، خط مشی و برنامهها به مثابهی «حقیقت مطلق» و بدون عیب، و رهبران این نوع گرایشات «پیغمبران» خطا ناپذیر ستوده میشوند. هر گروه و سازمان، به مثابهی شخصیت حقیقی و حقوقی، خود را نماینده اصلی طبقه کارگر و زحمتکشان میداند، و به این اعتبار نقد بر برنامهها و سیاستها، تشکیلات و رهبران شان را عبور از «خطوط سرخ» خویش قلمداد میکنند. این رویکرد احزاب و فعالین چپ که تنها محدود به افغانستان و ایران نیست، نه فقط با مارکسیسم علمی ناسازگار است؛ بلکه ذاتاً ضد مارکسیستی محسوب میشود. این طرز رفتار که به حیث یک سنت مخرب باعث انشعابها، اضمحلال، عدم خلاقیت، شکستها و بدنامی چپ و مارکسیسم شده، هنوز طرفدارانِ زیادی دارد که با وجودی متقبل شدن ضربات خرد کننده و ناکامیهای پی در پی از ناحیه «ایسم پرستی» از لحاظ ذهنی و عملی آماده نیستند که از «ایسم» خود بگذرند. چسبیدن به هر «ایسم» – از لنینیسم و استالینیسم گرفته تا تروتسکیسم و مائویسم – به سکتاریسم، کیش شخصیت، دگماتیسم و در نهایت، به بن بست جنبش طبقهی کارگر منجر میگردد.
مارکس و انگلس در هر دو انترناسیونال اول (۱۸۶۴-۱۸۷۶) و دوم (۱۸۸۹-۱۹۱۶) با طیف گستردهای از گرایشهای سوسیالیستی و مخالفان رو برو بودند. در انترناسیونال اول، این تشکل شامل کمونیستها، پرودونیستها، پیروان لاسال، سندیکالیستها، آنارشیستها، ترید یونیونیستهای انگلیسی و حتی برخی لیبرالهای خیرخواه بود. این تنوع عقیدتی میتوانست به فلج شدن جنبش بینالمللی منجر شود؛ اما مارکس و انگلس با استراتیژیهای هوشمندانهای توانستند وحدت را حفظ کرده و منافع عمومی طبقهی کارگر را در اولویت قرار دهند.
ایسم به مثابهی نظریه اطاعت کورکورانه
مارکسیسم اصرار دارد که نظریه باید از دل عمل و در مواجهه با واقعیتهای متغیر تاریخی زاده شود. اما هنگامی که یک «ایسم» شکل میگیرد، روندی معکوس آغاز میگردد. نظریه از واقعیت جدا شده و به قالبی مقدس تبدیل میشود. این مقام قدوسیت، پدیدهها را در دوگانگی سیاه/ سفید، درست/ غلط و انقلابی/ مرتجع فرو میکاهد. در حالیکه ماتریالیسم دیالکتیکی بر تضادها، حرکت و تحول و نقد پذیری تأکید دارد، ایسم پرستی به مانند مذهب و روحانیت عبودیت، وفاداری بیچون و چرا و دنبالهروی کورکورانه را ترویج میکند. مارکس در «تزهایی درباره فویرباخ» تأکید کرده است که واقعیت باید بهعنوان «فعالیت انسانی حسی، عمل» درک شود، نه بهعنوان یک حقیقت از پیش تعیین شده، ابدی و تغییر ناپذیر.
سکتاریسم و انشعابهای تراژیک
چسبیدن به یک «ایسمِ» خاص، همواره به سکتاریسم انجامیده است. نمونهی بارز آن، انشعابهای بیپایان در جنبش کمونیستی بین المللی است. ما شاهد هستیم که چگونه لنینیسم در برابر تروتسکیسم، استالینیسم در برابر آنارشیسم، مائوئیسم در برابر هر دو، و سپس خرده ایسمهای مانندِ «گونزالویسم» در پرو یا «اواکیانیسم» در هند منجر به تضعیف جنبش طبقهی کارگر در سطح جهانی گردید. امروز جنبش کمونیستی دارای چند مرکزیت «انترناسیونال» است. تنها در جنبش تروتسکیستی بیش از پانزده مرکزیت بینالمللی وجود دارند که هر کدام خود را وارث اصلی انترناسیونال چهارم میداند:
۱- انترناسیونال کمونیستی انقلابی (RCI): که قبلاً بنام گرایش بین المللی مارکسیستی (IMT) شهرت داشت.
2- دبیرخانه متحد بین الملل چهارم (USFI/FI): این انترناسیونال بیشتر به حیث «جریان اصلی» بین الملل چهارم شناخته میشود.
۳- گرایش سوسیالیستی بینالمللی (IST): مرکزیت بینالمللی احزاب تروتسکیستِ «اردوگاه سوم» است.
۴- انترناسیونال چهارم- لیگ بینالمللی کارگران (IWL-FI/LIT-CI)
۵- انترناسیونال چهارم- فراکسیون تروتسکیست (TF-FI/FT-CI)
۶- آلترناتیو سوسیالیستی بینالمللی (ISA) و کمیته بین المللی کارگران (CWI)
۷- سایر انترناسیونالها: اتحادیه بینالمللی کمونیستها (ICL-Spartacist)، چپ انقلابی بینالمللی (IRL) و بین الملل چهارم پوسادیست…
به همین گونه دهها مرکزیت بینالمللی احزاب مائوئیست و مارکسیست- لنینیست وجود دارند که هر یک به نوبهی خویش ادعای مشروعیت و حقانیت منحصر به فرد را دارد.
اتحادیه بین المللی کمونیستها (ICL)
هماهنگی بینالمللی احزاب و سازمانهای انقلابی (ICOR)
نشست بین المللی احزاب کمونیست و کارگری (IMCWP)
جنبش انقلابی انترناسیونالیستی (RIM)
علاوه از این، در حال حاضر پنج کشور در جهان وجود دارند که بهطور رسمی توسط احزاب «کمونیست» رهبری میشوند. از آن جمله چین، کیوبا، کوریای شمالی، لاوس و ویتنام. به همین سان بیش از ۱۰۰ حزب بزرگ در دیگر کشورهای جهان فعالیت دارند که بهصورت رسمی «کمونیست» شناخته میشوند.
هر یک از این جریانها مدعی حقیقت مطلق میباشند و دیگران را «انحرافی»، «ریویزیونیست» یا «سازشکار» خطاب میکنند. پیامد این رویکرد ضد مارکسیستی تضعیف طبقهی کارگر، پراکندگی نیروهای انقلابی و در نهایت، تقویت سرمایهداری و احزاب بورژوازی است.
در سطح منطقه، در ایران، افغانستان، نیپال، پاکستان، هند و سایر کشورها وضعیت احزاب و سازمانهای چپ همچنان اسفناک بوده و از مرض سکتاریزم رنج میبرند. این احزاب و گروهها اکثرا نام رهبران فقید خود را با پسوند «ایسم» تثبیت میکنند؛ در توصیف رهبران زنده و مرده اغراق صورت میگیرد، درباره کارکردها و شخصیتشان داستانهای خیالی خلق میشوند؛ ضعفها و کمبودهای شان کتمان میگردند، و نقد بر آنها معادل خیانت و «کفر» گویی تلقی میشود. این نوع شیوۀ برخورد نسبت به حزب و رهبران خودی نه ادای دین، که تبدیل رهبر به یک شبح ایدئولوژیک است که مانع نو آوری، رشد و استحکام حزب میگردد.
بار مذهبی ایسم، سیاه و سفید دیدنِ جهان
ایسمها با جا به جایی ناخودآگاه «نقد» با «ایمان» کارکردی، شبه دینی پیدا میکنند. متون پایهای، از «سرمایه» مارکس تا «کتاب سرخ» مائو به جای ابزارهای تحلیل، به کتابهای مقدس بدل میشوند. هر پدیدۀ جدید – از ظهور طبقات متوسط جدید تا استفاده از هوش مصنوعی و استخدام روباتهای کارگر بهجای کارگران زنده، و تا بحران اکولوژیک – باید در چارچوب جزم اندیشانهی یک ایسمِ خاص تفسیر گردد. باز هم این روش، تضادهای درون طبقاتی، قومی، اقلیتی، جنسیتی و تفاوتهای فرهنگی و در کُل مسایل روبنایی را نادیده میگیرد. مارکسیسمِ اصیل اصرار میورزد که هیچ حقیقتی انتزاعی و ابدی وجود ندارد؛ تحلیل میباید بر اساس واقعیتهای موجود و ملموس استوار باشد. چون شناخت واقعی از طریق پراتیک و تجربه عینی بدست میآید.
کیش شخصیت و خطا ناپذیری رهبری
یکی از پیامدهای مستقیم ایسم پرستی، کیش شخصیت است. وقتی به «استالینیسم» یا «مائوئیسم» چسبیده میشود، عملاً رهبر از نقد مصئون میگردد. کمیتهی مرکزی، منشی عمومی یا پولیت بیورو «مبرا از خطا» تلقی میشوند. این طرز تفکر، دموکراسی درونی حزب را نابود میکند. در این طریقه کار مخالفان سیاسی چه در درون حزب یا بیرون از حزب به جای بهرهمندی از حق سازمانی و مدنی برای نقد، به اتهام «جاسوسی»، «خائن» یا «عامل امپریالیسم» تصفیه میشوند. تجربهی اتحاد جماهیر شوروی در دههی ۱۹۳۰، حزب دموکراتیک خلق افغانستان دههی ۸۰ میلادی و سازمانهای مائوئیست منشعب از سازمان جوانان مترقی (شعلهایها) دههی ۸۰ و ۹۰ میلادی هشدار دهنده است، جایی که نقد درونی متوقف شد، تعیین مسئولیتها انتصابی، میراثی و دائم العمر شد، اصل پاسخگویی و حسابدهی به بهانهی مخفی کاری و شرایط نامطلوب نقض گردید، افراد منتقد با برچسب لقب جاسوس و خائن توهین و تحقیر و بالاخره اعدام صحرایی شدند. در چنین تشکلها، بهترین «انقلابی» فردی بود که همیشه سرخم، متملق و به شخص «رهبر» متعهد و مخلص بود.
میراثی بودن رهبری و بستن پنجرههای خلاقیت
در سازمانهای ایسم زده، رهبری به صورت میراثی منتقل میشود یا پس از مرگ رهبر، اندیشههای او بهعنوان خط مشی ابدی تثبیت میگردد. برنامه و سیاست حزب «یگانه حقیقت» انگاشته میشود و هرگونه اصلاح یا نو آوری در چارچوب سوسیالیسم علمی، «رویزیونیسم» و «ارتداد» نام میگیرد. این در حالی است که مارکس خود هرگز واژه «مارکسیسم» را به کار نبرده و حتی یک بار خطاب به پل لافارگ (دامادش) گفت: «اگر این چیزی که شما میگویید مارکسیسم است، پس من مارکسیست نیستم» ! سوسیالیسم علمی مجموعهای از آموزشهای دگم و انتزاعی نیست؛ بلکه روشی برای تحلیل تضادهای سرمایهداری و کشف امکانات رهاییبخش در دل تاریخ است. هرگونه ترسیم نمودن حلقهی تقدس به دور سوسیالیسم و برنامهی حزب و گروه، در حقیقت هموار ساختن راه برای ماندن رهبری یک تشکل در قدرت، برای مدت نا معلوم است، و این نفی دیالکتیک و جوهر علمی سوسیالیسم است.
دیالکتیک باز، دموکراسی رادیکال و خود نقدی
مارکسیسم انقلابی تنها با عبور از هر «ایسم» میتواند زنده بماند و به رشد خود ادامه دهد. این بهمعنای انکار دستاوردهای لنین در نظریهی حزب، تئوری انقلاب مداوم تروتسکی یا تجارب مائو در جنگ تودهای نیست؛ بلکه بهمعنای برخورد تاریخی و انتقادی با آنهاست. بنابراین؛ بهخاطر اینکه خطاها و انحرافات را در جنبش کمونیستی ملی و بین المللی به حداقل برسانیم، لازم است که برخی اصول مارکسیستی را ترویج و عملی کنیم:
· دموکراسی درونی حزبی به مثابهی اصل ارگانیک اجرا شود؛ جایی که نقد از بالا به پایین و پایین به بالا آزاد است.
· رهبری جمعی و شورایی جایگزین کیش شخصیت و سنت رهبری فرد محور گردد. تمام مقامهای حزبی برای مدت زمان معین طبق اساسنامه بر اساس رأی انتخاب شوند.
· با سوسیالیزم علمی به مثابهی ابزاری در خدمت جنبش طبقه کارگر برخورد شود نه اینکه طبقه کارگر و اعضای حزب قربانی تفوق و تقدس آن شوند.
· هرگونه «ایسم» حتی با ظاهر انقلابی و مدرن، به محض تبدیل شدن آن به مانعی در برابر تحلیل انتقادی و سدی در مقابل اتحاد و عمل مشترک جنبش طبقه کارگر، باید فورا کنار گذاشته شود.
«چسبیدن به ایسم» – لنینیسم، استالینیسم، تروتسکیسم، مائوئیسم، گونزالویسم یا هر نام دیگر – ذاتاً با جوهر ماتریالیسم دیالکتیکی در تضاد است. این چسبیدن، سکتاریسم، تقدسگرایی، کیش شخصیت، دموکراسی ستیزی و جمود فکری را باز تولید میکند. مارکسیسم علمی تنها در صورتی میتواند ابزار رهایی طبقه کارگر باقی بماند که خود را از هر بت وارگی نظری، سازمانی و شخصیتی برهاند. شرط بقای مارکسیسم، نقد بیامان خود و دیگران است. به قول رزا لوکزامبورگ، «آزادی همیشه آزادی آنهایی است که متفاوت میاندیشند». هر ایسمی که این آزادی را نفی کند، ضد مارکسیسم است.